حالا که رفته است، از میان آن همه کتاب و نوشته و تصویر، میشود به سراغ خاطرهها رفت؛ خاطره آدمهایی که او را نه فقط از روی جلد کتابها، که از نزدیک دیده بودند. در این چند سطر، از همان «آقای میم» گفتهایم و شنیدهایم.
«حسن لطفی»، فیلمساز و نویسنده و سازنده فیلم «پسرک چشمآبی» ـ مستندی درباره زندگی و آثار جواد مجابی ـ او را اینگونه به یاد میآورد: «آرام و دانا و مهربان بود و در انتقال اطلاعات بسیار دستودلباز. به واسطه سالها مطالعه و کار در حوزه روزنامهنگاری، دنیای گستردهای داشت و شخصیتی چندوجهی بود. درباره مسائل مختلف عمیق و جامع حرف میزد و از همه مهمتر، نگاه مهربان و آرامشی بود که به دیگران هم منتقل میکرد.»
لطفی از روزهای ساخت «پسرک چشمآبی» خاطرهای دارد؛ از وقتهایی که دوربین خاموش میشد و او با مجابی قدم میزد و به خاطراتش گوش میداد.
یک روز با هم از سبزهمیدان قزوین میگذشتند که کنار بساط یک کتابفروش ایستادند. میان کتابها، چند وصیتنامه بود. مجابی یکی را برداشت و گفت سالها پیش، وقتی با «ناستین» از همینجا میگذشتند، یکی از همین وصیتنامهها خریده بودند. وصیتی نوشته بودند و بعد هم رفته بودند سراغ دعانویس معروف قزوینی؛ شوخی کرده بودند و خندیده بودند.
راستش وقتی آقای لطفی این خاطره را برایم تعریف میکرد، منتظر بودم دعانویس، مرگ آقای میم را پیشبینی کرده باشد. منتظر بودم سایه سیاه مرگ بیفتد روی وصیتنامههای بساط کتابفروش سبزهمیدان و آقای میم، هراسان، دست ناستین را محکم گرفته باشد.
اما اشتباه میکردم.
طنز انگار از رگهای همشهریاش، عبید زاکانی، سُر خورده بود و جایی در جانش نشسته بود. او فقط خندیده بود و گذشته بود.
هنوز در دنیای وصیتنامه غرقم که آقای لطفی با خاطرهای دیگر، مرا میبرد به تهران؛ خیابان انقلاب، حوالی سالهای۵۸.
جوانی که حالا دیگر جوان نیست، مجابی را در خیابان میبیند. جلو میرود و با عصبانیت به او میگوید: «روزگار امروز ما را شما و آدمهایی مثل شما ساختهاید.»
آقای میم اما وارد جدل نمیشود. دست جوان را میگیرد و میگوید: «بیا با هم قهوهای بنوشیم و حرف بزنیم.»
با هم به کافهای همان نزدیکی میروند.
نمیدانم چه گفتند و چه شنیدند. فقط میدانم آن روز، آرامش آقای میم راهی به وجود آن جوان عصبانی پیدا کرد و او را، اگر نه برای مدتی طولانی، دستکم برای دمی آرام کرد.
«مهشید میرمعزی»، نویسنده و مترجم اهل قزوین، خاطراتش از آقای میم را از یک عکس آغاز میکند؛ عکسی که در آن دو سال بیشتر ندارد و دست مجابی را گرفته است. لحظه ثبت عکس را به یاد نمیآورد، اما تصویر، جایی در ناخودآگاهش مانده است.
او میگوید: «خانواده ما خانوادهای فرهنگی بود، اما همه بچههای خانواده به واسطه شوهرخالهام، آقای میم، کتابخوان شدند. همه بچههای فامیل میدانستند که او با کتاب میآید.»
بچهها صدایش میکردند «عمو مجی»
عمو مجی هیچوقت کودکی را دستکم نمیگرفت. با حوصله حرفش را میشنید و با خوشرویی جوابش را میداد.
میرمعزی میگوید: «پسرم عمو مجی را از عموی خودش هم بیشتر دوست داشت. وقتی درباره رشته دانشگاهیاش، معماری، با او حرف میزد، آقای میم طوری نظر میداد که پسرم از اطلاعاتش درس میگرفت و تعجب میکرد که چطور خودش در حال تحصیل این رشته است، اما عمو مجی بیشتر از او میداند.»
و بعد نکتهای را میگوید که شاید بخشی از شخصیت حرفهای مجابی را بهتر از بسیاری تعریفها نشان دهد: «نمیخواهم ادعا کنم در همه امور اظهارنظر میکرد؛ اما میتوانم بگویم درباره هر موضوعی که حرف میزد، مطالعه و اطلاعات دقیق داشت و مسائل را با همان طنز زیبایش بیان میکرد. وقتی قرار بود با او مصاحبه کنند، حتماً قبلش مطالعه میکرد؛ هم برای کسی که با او مصاحبه میکرد ارزش قائل بود و هم برای خوانندگانی که قرار بود آن مصاحبه را بخوانند. من این را از او یاد گرفتم و تا آخر عمرم به کار خواهم برد.»
بعد از میان همه خاطرات، سراغ خنده میرود: «بهترین خاطراتم با او زمانی است که با هم میخندیدیم. او خنده را دوست داشت و من هم خنده را دوست داشتم. راستش کلمه استاد را بهراحتی برای کسی به کار نمیبرم، اما او واقعاً استاد بود.»
خاطرات مهشید میرمعزی از آقای میم، بغض میشود در گلویم و یاد آن عصر میافتم که همهمان در خانه آقای لطفی جمع شده بودیم.
مهمان ویژهمان آقای میم بود.
چقدر از دیدنش خوشحال بودیم. با چه ذوقی نوشتهها و داستانهایمان را برایش خواندیم و او چه صبور و مهربان گوش کرد و نظر داد.
حالا وقت رفتن است.
دوست داشتیم پیکر «جواد مجابی» را در شهر خودش، قزوین، به خاک و نور بسپاریم؛ اما ناستین، همسرش، دوست داشت از همان پنجره خانهشان که آقای میم از آن بیرون را تماشا میکرد، با او وداع کند.
ما نیز از همان پنجره با او وداع میکنیم.
آقای میم از کنارمان رد میشود؛ با همان عصا و کلاه معروفش. قدم میزند، مثل آن روز در سبزهمیدان. از کنار بساط وصیتنامهها میگذرد و به مرگ لبخند میزند؛ انگار که زندگی را تا آخرین جرعه زیسته باشد.
بدرود آقای نویسنده؛ سفرتان به سلامت.


