۲۲مهرماه سال۱۳۱۸، وقتی آقای میم برای نخستینبار در قزوین چشم به جهان باز کرد و اولین گریه رسیدنش به دنیا را سر داد، هیچکس نمیدانست این پسرک با آن چشمهای تیلهای کوچکش، روزی قرار است نویسندهای بزرگ شود. اما آقای میم بعدها فقط نویسنده نشد. شعر گفت، نقد نوشت، روزنامهنگاری کرد و گاهگاهی هم نقاشی کشید؛ هرچند خودش را نقاش نمیدانست. مردی شد با کلاه لبهدار و عصای چوبی که جهان را جور دیگری میدید و میشناخت.