صدای هنگدرام، پیش از آنکه دیده شود، شنیده میشود؛ صدایی که نه شبیه پیانو است، نه ضربآهنگ دف را دارد و نه میتوان آن را در قالب سازهای آشنای ایرانی تعریف کرد. اما کافی است چند دقیقه کنار نوازندهای بایستی که با انگشتانش بر بدنه فلزی این ساز ضربه میزند تا متوجه شوی مردم، بیش از آنکه به خود ساز خیره شوند، به حسی گوش میدهند که میان هیاهوی خیابان جاری شده است؛ حسی میان دلتنگی و آرامش.
«رضا قدیانی» از پیشکسوتان تئاتر قزوین است و از سال۱۳۶۲ کار جدی تئاتر را با «ابراهیم فرخمنش» آغاز کرده است، مدتی نیز با «احمد میرفخرایی» کار کرده و پس از آن به تهران رفته و بسیاری از کارهایی که خودش نوشته از جمله: نامهای به اورستس نویسنده یاکووس کامبانلیس، شیهههای طلایی باغچه خانه، داستانهایی از مهر و مرگ و بسیاری از نمایشها و سریالهای رادیویی را به روی صحنه برده است. حالا هم در شهر خودش این روزها سخت در حال نوشتن و مطالعه است.
قرار بود جهان برای کودکان با رنگ مداد شمعی روایت شود؛ با دویدن در حیاط مدرسه، با قصههای پیش از خواب و با موسیقیهای سادهای که بیدغدغه در خانه میپیچد. اما تاریخ بارها این تصویر را شکسته است. جنگها، بیماریها، بلایای طبیعی و بحرانهای اجتماعی، نهفقط بزرگسالان که کودکان را نیز درگیر کردهاند. کودک بودن هیچگاه مصونیتی مطلق نبوده است؛ از بمب اتمی هیروشیما و هولوکاست تا جنگها و ناآرامیهای معاصر، کودکان نیز سهم خود را از ترس، فقدان و ناامنی بردهاند.
پیانو از آن سازهایی است که کمتر کسی است بگوید دوستش ندارد و یا با صدای جادویی رقص انگشتها بر کلاویههای سیاه و سفید آن روح و جانش آرام نشود. «ندا بغدادی» مدرس پیانوست. سازی آرام برای تمام فصول و در این زمستانی که چندان هم شبیه زمستان نیست با او به گفتوگو نشستیم تا از پیانو بگوید و تدریس آن.