«مارال کشفی»، نوازنده جوان هنگدرام، دو سال است که به قزوین آمده؛ دختری متولد آذر۱۳۷۸ که زندگی برایش آسان نگذشته است. او که این روزها در کنار مادر بیمارش زندگی میکند، بخشی از هزینههای خانه را با اجرای خیابانی و آموزش موسیقی تأمین میکند؛ اما آنچه او را هر روز دوباره به خیابان میکشاند، فقط درآمد نیست؛ چیزی عمیقتر است؛ ارتباطی بیواسطه با آدمهایی که برای چند دقیقه کنار صدای سازش میایستند.
مارال میگوید: «بیشتر مردم اصلاً هنگدرام را نمیشناسند. اول از صدای آن تعجب میکنند و بعد آرامآرام جذبش میشوند. خیلی وقتها از نگاه آدمها میفهمم چه حسی گرفتهاند. بعضیها لبخند میزنند، بعضیها سکوت میکنند و حتی بعضیها اشک میریزند.»
او بارها با کسانی روبهرو شده که گفتهاند روز سختی را پشت سر گذاشتهاند، عجله داشتهاند یا فقط میخواستهاند هرچه زودتر به خانه برسند، اما صدای ساز باعث شده چند دقیقه کنار او بمانند.
«خیلیها به من گفتهاند که حالشان خوب نبوده، اما صدای ساز باعث شده از آن سوی خیابان برگردند و کنارم بنشینند. اینکه بتوانی حتی برای چند دقیقه حال یک نفر را بهتر کنی، حس عجیبی دارد؛ حسی که نمیشود با پول اندازهاش گرفت.»
سازی که از دل میآید
برخلاف بسیاری از نوازندگان جوان که سراغ سازهای شناختهشدهتر میروند، مارال سالها پیش مسیر دیگری را انتخاب کرد؛ مسیری که از یک ویدئوی ساده در فضای مجازی آغاز شد.
«قبلاً کاخون و کالیمبا میزدم. یک روز در اینستاگرام صدای هنگدرام را شنیدم، اما اصلاً نمیدانستم متعلق به چه سازی است. بعد دربارهاش جستوجو کردم و کمکم عاشق صدایش شدم.»
او نخستین سازش را با پسانداز شخصی خرید؛ سازی که آن زمان پنج میلیون و پانصد هزار تومان قیمت داشت. اما مسیر یادگیری چندان هموار نبود.
«اوایل اصلاً صدای خوبی از آن درنمیآوردم. حتی یک سال ساز را کنار گذاشتم. بعد با دوستی آشنا شدم که هنگدرام میزد و دوباره تمرین را شروع کردم. نه پول کلاس داشتم و نه کسی بود که راهنماییام کند. هرچه یاد گرفتم، از ویدئوهای اینترنتی و تمرینهای شخصی بود.»
به گفته او، نزدیک به پنج سال طول کشیده تا بتواند بر ساز مسلط شود و امروز، پس از حدود شش سال، خودش به پانزده هنرجو آموزش میدهد.
هر نت، یک احساس
وقتی از مارال میخواهیم هنگدرام را برای کسانی که هرگز نامش را نشنیدهاند توصیف کند، کمی مکث میکند و بعد میگوید: «هر نتی که از این ساز بیرون میآید، انگار بخشی از احساسات خودت است که به دیگران هدیه میکنی. هنگدرام شبیه گفتوگوی آرام آدمهاست؛ همان مکثها، همان سکوتها و همان حسهایی که گاهی با کلمات نمیشود بیانشان کرد.»
او معتقد است این ساز بیش از هر چیز، با احساسات درونی انسان سر و کار دارد؛ با غم، امید، خاطره و حتی دلتنگی.
«خیلیها به من گفتهاند که این صدا آنها را به یاد عزیزانشان انداخته است. بعضیها هم گفتهاند بعد از شنیدن ساز، برای اولین بار بعد از مدتها احساس آرامش کردهاند.»
شاید به همین دلیل باشد که وقتی از او میپرسیم اگر قرار بود هنگدرام یک شخصیت داشته باشد، چه شکلی بود، بیدرنگ پاسخ میدهد: «برای من شبیه یک روانپزشک است؛ کسی که هم آرامت میکند و هم کمک میکند دنیا را جور دیگری ببینی.»
دستهگلی در میان هیاهوی خیابان
اولین اجرای خیابانی مارال در تهران اتفاق افتاد؛ تجربهای که هنوز بعد از سالها در ذهنش زنده است.
«خیلی خجالت میکشیدم. تا آن زمان فقط در خلوت خودم ساز میزدم. ناگهان دیدم تعداد زیادی دورم جمع شدهاند. هم استرس داشتم، هم ذوق.»
اما اتفاقی که آن روز افتاد، هنوز برایش فراموشنشدنی است. «یک نفر از میان جمعیت آمد، با کلی عذرخواهی یک دستهگل کنارم گذاشت و رفت. نه من او را میشناختم و نه او مرا. شاید آن لحظه از خیلی از درآمدهایی که از ساز به دست آوردهام، برایم ارزشمندتر بود.»
موسیقی خیابانی؛ میان تحسین و سوءتفاهم
مارال میگوید در قزوین بیشتر با استقبال مردم روبهرو شده، اما هنوز نگاههای قضاوتگر و ترحمآمیز وجود دارد؛ نگاهی که گاهی اجرای خیابانی را با تکدیگری اشتباه میگیرد.
«خیلیها انرژی خوبی میدهند، اما بعضی نگاهها حس ترحم دارد. این نگاه آدم را ناراحت میکند. ما برای گدایی ساز نمیزنیم؛ برای ساختن لحظهای آرامش مینوازیم.»
او معتقد است اجرای خیابانی در ایران هنوز به جایگاه واقعی خود نرسیده و بهویژه برای زنان، مسیر دشوارتری دارد.
«وقتی یک زن در خیابان ساز میزند، قضاوتها بیشتر میشود. در تهران نگاهها بازتر بود، اما اینجا هنوز خیلیها با موسیقی خیابانی آشنا نیستند.»
رویایی که هنوز زنده است
با وجود تمام سختیها، مارال رؤیای بزرگی در سر دارد؛ اینکه روزی بتواند به شکل حرفهای تدریس کند و دست کسانی را بگیرد که به دلیل مشکلات مالی، فرصت یادگیری ندارند.
او میگوید: «دوست دارم روزی مربی توانمندی شوم و به کسانی که توان مالی ندارند آموزش بدهم. حتی الان هم به بعضی هنرجوها گفتهام هر وقت توانستید، هزینه کلاس را پرداخت کنید.اما مسیر رسیدن به این رؤیا آسان نیست؛ کلاسهای تخصصی هزینه زیادی دارند و گرفتن مجوز رسمی سالها زمان میبرد.»
با این حال، آرزویش هنوز همان است؛ اینکه نهتنها خودش بهتر بیاموزد، بلکه بتواند راه را برای دیگران هموار کند.
مارال در پایان، جملهای میگوید که شاید خلاصه تمام آن چیزی باشد که در خیابانهای شهر مینوازد: «همانقدر که برای زندگی به خانه و پول نیاز داریم، به آرامش هم احتیاج داریم. گاهی یک صدا، بدون حتی یک کلمه، میتواند به قلب آدمها تسکین بدهد. ما هم فقط میخواهیم در این روزهای سخت، سهم کوچکی در آرامش مردم داشته باشیم.»


