در سالهای قبل از انقلاب و تک و توک در سالهای پس از انقلاب، خیلی وقتها مردم هنگام عبور از مقابل سینما صفهای طویلی را میدیدند که برای ورود به سینما تشکیل شده بود؛ صفهایی که گاه آدمهای پولدار کمحوصله را وادار میکرد تا بلیط خود را به چند برابر قیمت بخرند، اما در بین این مردان داخل صف، گاه کسانی بودند که سینما برایشان همه چیز بود و نامشان را به فردین و مسعود تغییر داده بودند تا از علاقهشان به بازیگر یا کارگردان مورد علاقهشان بگویند. این اتفاق در سالهای اخیر با گسترش رقابت بین مکانهای نمایش فیلم، تکنولوژی نمایش خانگی، ممنوعیتها و… کمتر دیده شد. برای من آخرین صفها مربوط به جشنواره فیلم فجر دهه هفتاد است و در شهر قزوین، گمانم «بگذار زندگی کنم» و «عقابها» یک چنین صفهایی داشت.
امروز: یک خبر خوب
فرزندانم برای تماشای فیلمی به سینما بهمن میروند، نرفته بر میگردند؛ دلیلش خبر خوبی است که حالم را خوب میکند: «بلیط تمام شده بود». این خبر دلزدگیام را از تمام خبرهای دلسردکنندهای که این روزها پادوهای سیاسیِ بهظاهر دلواپس پخش میکنند، برطرف میکند. راستی به نظر شما دلیل سرکار بودن رقیب سیاسی، میتواند دلیلی برای زیرپا گذاشتن انصاف باشد؟ آیا نسبت فامیلی دلیل خوبی است برای دیدن نقاط ضعف فرزندان آدمهایی که تا دیروز سنگ شان را به سینه میزدیم و امروز سنگمان را به سینهشان میزنی؟ آیا…؟ بگذریم این سوالها آدم را به یاد خبرهایی میاندازد که فقط حال آدم را بد میکند. خبر خوش را روزهای بعد به چشم میبینیم و از اینکه مجبورم برای تهیه بلیط به آقای نادرینیا زنگ بزنم احساس خوبی پیدا میکنم. خوشبختانه به مدد تبلیغات در شبکههای اسمشونبر و توجه مردم به تماشای فیلم در داخل سینما این روزها فروش فیلمها میلیاردی است.
فردا: هجوم برای تاسیس سینما
مدرسه، مسجد، بیمارستان، مراکز خیریه، خوابگاههای ارزان قیمت و… باید زیادتر شود؛اما سینما، تالار برای اجرای موسیقی ونمایش هم ضرورت دیگری است که جانها را به هم نزدیکتر میکند و زندگی را زیباتر. یعنی میشود روزی روزگاری در این استان هم خیرینی برای ساخت سالن سینما، تالار اجرای موسیقی و نمایش، پیشقدم شوند؟ بشود که خیلی خوب میشود؛ البته اگر بتوانیم دلواپسی بعضیها را کمی کمتر کنیم.
حسن لطفی


