«هر وقت هوا بنای رعد و برق را میگذاشت شاه فورا در قعر اطاق پستوئی که به هیچجا روزنه نداشت و تاریک بود مخفی شده فورا عقب سیدبحرینی و پسرهایش میفرستاد و از ترس زیر عبای سیدبحرینی قرار میگرفت و دست به دامان آنها میشد، الله و لبیک میگفت. آنها یاجدا یاجدا میگفتند و شاه مثل همان ابر بهاری گریه میکرد و مشغول نذورات و بخشش میشد.»
عینالسلطنه، ابعاد جالبی را از ترس عجیب و غریب مظفرالدین شاه و بهرهمندی سیدبحرینی از مرحمت شاهانه و مواهب ملوکانه! بازگو میکند: «خودش میگفت [در سفر اروپا] راهآهن هر وقت از تونل میگذشت، من دَمَر زیر نیمکتها میافتادم و جلوی چشم خودم را با دستمال میگرفتم گوش خود را با انگشت میگرفتم تا رد شود و من نصفهعمر میشدم. وقتی که از پل رودخانه عبور میکرد همین کارم بود. امان از وقتی که کشتی خواستم بنشینم و انگلیس بروم تمام تنم میلرزید، هوش نداشتم در یکی از اطاقهای کوچک آنقدر دمَر روی زمین افتادم تا کشتی به ساحل رسید.»
عینالسلطنه، میافزاید: «این سید از دولت سر این رعد و برق صاحب یک اعتبار و احترام و جبروتی بود که بازدید علمای بزرگ و شاهزادگان و وزرای محترم [نیز] هرگز نمیرفت. به قدری شال، انگشتر، طلا، نقره، خز، سنجاب، پول شاه به او داده بود که صندوقخانۀ او مخزن جواهرات و اشیاء قدیمی شده بود. قریۀ نهاوند قزوین را به او بخشید که سالی سی هزارتومان منافع میبردند. میرزا ابوالقاسمخان مباشر آنجا، حاکم قزوین را نوکر خود حساب نمیکرد.»
عینالسلطنه، ابعاد جالبی را از ترس عجیب و غریب مظفرالدین شاه و بهرهمندی سیدبحرینی از مرحمت شاهانه و مواهب ملوکانه! بازگو میکند: «خودش میگفت [در سفر اروپا] راهآهن هر وقت از تونل میگذشت، من دَمَر زیر نیمکتها میافتادم و جلوی چشم خودم را با دستمال میگرفتم گوش خود را با انگشت میگرفتم تا رد شود و من نصفهعمر میشدم. وقتی که از پل رودخانه عبور میکرد همین کارم بود. امان از وقتی که کشتی خواستم بنشینم و انگلیس بروم تمام تنم میلرزید، هوش نداشتم در یکی از اطاقهای کوچک آنقدر دمَر روی زمین افتادم تا کشتی به ساحل رسید.»
عینالسلطنه، میافزاید: «این سید از دولت سر این رعد و برق صاحب یک اعتبار و احترام و جبروتی بود که بازدید علمای بزرگ و شاهزادگان و وزرای محترم [نیز] هرگز نمیرفت. به قدری شال، انگشتر، طلا، نقره، خز، سنجاب، پول شاه به او داده بود که صندوقخانۀ او مخزن جواهرات و اشیاء قدیمی شده بود. قریۀ نهاوند قزوین را به او بخشید که سالی سی هزارتومان منافع میبردند. میرزا ابوالقاسمخان مباشر آنجا، حاکم قزوین را نوکر خود حساب نمیکرد.»
شکوفه سلیمانی

