عصر پنجشنبه که میشود، قزوین نشانههای آشنای آخر هفته را به خود میگیرد. خیابانها شلوغترند، کافهها مشتری دارند، خانوادهها راهی بوستانها میشوند و در باراجین و جاده زرشک بوی زغال و جوجهکباب بلند است. جوانترها هم هرکدام جایی برای چند ساعت دور شدن از روزمرگی پیدا میکنند.
از بیرون که نگاه کنی، شهر دارد آخر هفتهاش را زندگی میکند.
اما تفریح دقیقاً چیست؟ سفر چندروزه؟ کنسرت و رستوران؟ یا همان دو ساعت نشستن با دوستان، پیادهروی، سینما، بازی بچهها در پارک و غذایی که خانواده بیرون از خانه میخورد؟
شاید همین سؤال، نقطه شروع ماجرا باشد. چون تفریح در یک زندگی متعادل، جایزهای برای آدمهای بیدغدغه نیست. زمانی است برای فاصله گرفتن از کار و مسئولیت، بودن با خانواده و دوستان، حرکت و تجربه، یا حتی انجام کاری که فقط از آن لذت میبریم. کیفیت این زمان نیز لزوماً با مقدار پولی که خرج میشود اندازهگیری نمیشود.
مشکل از جایی شروع میشود که حتی همین انتخابهای ساده هم زیر فشار هزینه و کمبود وقت قرار میگیرند.
«مرجان عاشوری»، کارمند ۳۴ساله، هنوز با دوستانش بیرون میرود، اما میگوید لذت همین قرارهای ساده هم دیگر مثل قبل نیست. یک عصر به اصرار دوستانش به کافهای در خیابان ولیعصر رفته است. دو فنجان قهوه و کیک شده حدود ۷۰۰هزار تومان.
میگوید: «تمام مدتی که نشسته بودم، حساب میکردم با همین پول چه کاری میتوانستم انجام بدهم. مثلاً بخشی از قسط عقبافتادهام را بدهم.»
اصل مسئله شاید همین باشد؛ وقتی آدم در میانه تفریح همچنان مشغول محاسبه هزینههای فرداست، بخشی از کارکرد آن چند ساعت از بین میرود.
مرجان میگوید این عذاب وجدان گاهی آنقدر زیاد میشود که ترجیح میدهد اصلاً از خانه بیرون نرود.
اما بیرون نرفتن همیشه به معنای نخواستن نیست.
«رها اسحاقی»، ۴۲ساله و مادر دو فرزند ۱۶ و ۱۲ساله، زمانی مخاطب جدی سینما، تئاتر و اجراهای زنده موسیقی بوده است. حالا ماههاست به این برنامهها نرفته. حساب خودش ساده است: چهار نفر اگر بخواهند یک وعده غذای معمولی بیرون بخورند، هزینه قابل توجهی روی دست خانواده میماند؛ سفر کوتاه به تهران و چند ساعت گردش هم خرج جداگانهای دارد.
برای خانوادهای که باید بین چند نیاز انتخاب کند، تفریح معمولاً قدرت رقابت با اجاره، قسط، خوراک، آموزش و هزینههای روزمره را ندارد.
تفریح فقط سفر و رستوران نیست
با این همه، اگر تفریح را فقط با سفر، رستوران و کنسرت تعریف کنیم، بخشی از مسئله را ندیدهایم.
یک شهر زنده باید امکان خوشگذرانی کمهزینه را هم فراهم کند؛ پارک، ورزش، پیادهروی، رویداد خیابانی، برنامه فرهنگی، کتابخانه، سینمای قابل دسترس، فضاهای مناسب جوانان و برنامههایی که برای شرکت در آنها لازم نباشد خانواده بخش بزرگی از درآمدش را هزینه کند.
«سعید جلیلوند»، ۲۴ساله، بیکار است و میگوید هزینههای شخصیاش را پدرش میدهد. تفریح او و دوستانش بیشتر به قدم زدن، کافه با حداقل سفارش یا بازیهای رایانهای محدود شده است.
فستفود هم مدتی یکی از انتخابهایشان بوده، اما میگوید با بالا رفتن قیمتها کمتر سراغش میروند. راهحل تازهشان ساده است: چند نفر پول روی هم میگذارند، مرغ میخرند و راهی پارک، باراجین یا جاده زرشک میشوند.
شاید در همین روایت نکته مهمی وجود داشته باشد. نیاز به تفریح حذف نمیشود؛ فقط شکل آن تغییر میکند. آدمها متناسب با جیبشان راه تازهای برای با هم بودن پیدا میکنند.
«بهزاد شفیعی»، جوان ۱۹سالهای که به اتومبیلرانی علاقه دارد، نمونه دیگری است. هزینه لاستیک، قطعات و استهلاک خودرو باعث شده رفتن به پیست برای او دشوار شود. نتیجه این شده که بخشی از وقت او و دوستانش به دورهمیهای طولانی در سفرهخانهها یا گشتن با خودرو در خیابانهای شهر میگذرد.
این تفاوت مهم است: جوان همچنان وقت آزاد دارد و همچنان به هیجان، معاشرت و تجربه احتیاج دارد؛ سؤال این است که شهر چه انتخابهایی پیش روی او میگذارد.
برای خانوادههای دارای فرزند، ماجرا ملموستر است. «امیرحسین چراغی»، کارگر و پدر دو کودک ۵ و ۱۲ساله، میگوید زمانی سالی یکبار خانواده را به مشهد یا شمال میبرد. تابستان امسال برنامه بیشتر پنجشنبه و جمعههای باراجین بوده است؛ جایی که بچهها بتوانند بازی کنند.
حتی همین گردش ساده هم خرج خودش را دارد. بچهها خانوادههایی را میبینند که بساط غذا راه انداختهاند و آنها هم دلشان میخواهد. پدر تلاش میکند با خرید مقدار کمی مرغ و چند خوراکی، همان عصر ساده را برایشان بسازد.
تفریح در چنین روایتی دیگر مترادف «خوشگذرانی پرهزینه» نیست؛ چند ساعت از کودکی دو بچه است.
وقتی زندگی فقط کار و نگرانی نباشد
«زهرا نوراللهزاده»، روانشناس بالینی، اوقات فراغت باکیفیت را یک کالای لوکس نمیداند. به تعبیر او، تفریح «سوخت تابآوری» انسان است؛ فرصتی که کمک میکند فشارهای روزانه تخلیه شود و آدم دوباره توان مواجهه با مسئولیتهایش را پیدا کند.
این نگاه، تعریف تفریح را تغییر میدهد. قرار نیست برای داشتن یک زندگی متعادل، هر هفته سفر برویم یا هزینه سنگینی داشته باشیم. مسئله، داشتن زمان منظم برای فعالیتی است که از فشار کار و وظایف روزانه فاصله دارد؛ زمانی برای ارتباط اجتماعی، حرکت، سرگرمی و بودن کنار کسانی که دوستشان داریم.
نوراللهزاده معتقد است وقتی والدین دائماً درگیر محاسبات مالی و نگرانی آیندهاند، اضطراب فقط متعلق به خودشان نمیماند و به فضای خانه نیز منتقل میشود. کودکان فرصت کمتری برای تجربه فراغت سالم پیدا میکنند و نوجوانان ممکن است با تصویر کمامیدتری از آینده روبهرو شوند.
او تعبیر جالبی دارد: «تفریح سیمانی است که روابط خانوادگی را در مواقع بحران به هم میچسباند.»
این سیمان همیشه سفر نیست. گاهی یک پیکنیک، یک بازی خانوادگی، ورزش، دیدار دوستان یا قدم زدن طولانی است. مهم این است که زندگی فقط به کار کردن و تأمین هزینههای کار کردن محدود نشود.
«حسن قدیری»، جامعهشناس نیز مسئله را از زاویه دیگری میبیند: برهم خوردن نسبت کار، زندگی و تفریح.
به گفته او، وقتی بخش بزرگی از شبانهروز صرف کار و تأمین هزینههای زندگی شود، زمان کمتری برای خانواده، روابط اجتماعی و فراغت باقی میماند. نتیجه فقط خستگی فردی نیست؛ روابط خانوادگی، تعلق اجتماعی و حتی مشارکت شهروندان نیز میتواند تحت تأثیر قرار گیرد.
اینجاست که موضوع از درآمد خانواده فراتر میرود و به مدیریت شهر میرسد.
اگر همه تفریحات خوب نیازمند پرداخت هزینه قابل توجه باشند، خانواده کمدرآمد عملاً انتخابهای بسیار محدودتری خواهد داشت. شهر میتواند بخشی از این فاصله را با فضاهای عمومی باکیفیت، برنامههای رایگان یا ارزان، رویدادهای محلهای و دسترسی بهتر به امکانات فرهنگی و ورزشی جبران کند.
«اکرم نجفی»، مدیرکل امور اجتماعی استانداری قزوین، نیز در گفتوگو با «فروردین امروز» میگوید رویکرد مدیریت استان این است که نشاط اجتماعی به برنامههای مناسبتی محدود نماند.
او از برنامهریزی برای طرحهای محلهمحور، بهویژه در مناطق کمبرخوردار، و توسعه برنامههای رایگان و کمهزینه سخن میگوید؛ از استفاده از ظرفیت دستگاهها تا ارائه خدمات فرهنگی و تفریحی با تخفیف یا یارانه اجتماعی.
به گفته نجفی، هدف این است که نشاط از یک «کالای مصرفی» به فرصتی عمومی و در دسترس تبدیل شود و نتایج این برنامهها بهتدریج در محلات هدف و سپس در سطح گستردهتر استان دیده شود.
این وعده البته یک معیار روشن برای ارزیابی هم دارد: آنچه در زندگی واقعی مردم اتفاق میافتد.
اینکه یک نوجوان در محلهاش چند انتخاب سالم و جذاب برای عصر جمعه دارد؛ یک خانواده چهار نفره بدون نگرانی از هزینه کجا میتواند چند ساعت کنار هم باشد؛ سالمندان چه سهمی از برنامههای فراغتی شهر دارند و یک کارگر یا کارمند بعد از یک هفته کار، چه انتخابی جز ماندن در خانه پیش روی خود میبیند.
شاید استاندارد تفریح را هم باید از همینجا تعریف کرد. نه تعداد سفرها، نه تعداد کافه رفتنها و نه مقدار پولی که برای سرگرمی خرج میکنیم. یک زندگی متعادل باید جایی برای کار، مسئولیت، استراحت، رابطه و لذت داشته باشد. مقدار دقیق آن برای همه یکسان نیست، اما حذف کاملش نشانه تعادل نیست.
عصر جمعه در باراجین، خانوادهای روی زیراندازی نشسته، چند جوان دور منقل کوچکی جمع شدهاند و چند متر آنطرفتر بچهها بازی میکنند. تصویر سادهای است؛ شاید حتی آنقدر معمولی که به چشم نیاید. اما گاهی کیفیت زندگی دقیقاً در همین لحظههای معمولی ساخته میشود؛ در چند ساعتی که قرار نیست چیزی تولید کنیم، قسطی بدهیم یا به فردا فکر کنیم. چند ساعت برای زندگی کردن.


