با یک فراخوان از شاعران داوطلب، خواست که روز موعود به دفتر شهردار بیایند و شعرهای خود را ارائه دهند. آن¬روز شهردار از صبح زود در دفترش حاضر شد. نزدیک ظهر منشی شهردار هراسان نزد شهردار آمد و با نگرانی گفت:
« تعداد مراجعان شاعر خیلی زیاده! تو دفتر شما جا نمیشن!» شهردار سرش را از روی کاغذهای روی میز بلند کرد و با بیحوصلگی گفت: «مشکلی نیست. تو حیاط شهرداری جمع بشن.» منشی رفت و ساعتی بعد برگشت و مستاصل گفت: «آقای شهردار! توی حیاط هم جا نمیشن!» شهردار عصبانی شد؛«تو هنوز نمیدونی تو هر مسئله نباید شوخی کنی؟» منشی بلافاصله با دستپاچگی گفت: «قربان شوخی نمیکنم!» شهردار به میان حرفش پرید: «بسه! با شاعرا برید تو میدون اصلی شهر!» ساعتی بعد منشی آمد و اینبار با آرامش بیشتر گفت: «بالاخره تونستیم توی میدون اصلی شهر جاشون بدیم. تشریف بیارید!» شهردار که از شوخیمنشی عصبانی شده بود، از جایش بلند شد و به میدان اصلی شهر رفت. وقتی به آن جا رسید با منظره عجیبی مواجه شد. میدان و خیابانهای اطراف پر از جمعیت بود. شهردار که از تعجب چشمانش گرد شده بود به منشی گفت: «اینا همه شاعر هستن؟» منشی با لبخند پاسخش را داد: «بله قربان.» شهردار پشت تریبون رفت و گفت: «تو این جمع کی شاعره؟» جمعیت یک صدا گفتند: «من!» شهردار کلافه شد؛ «کی میتونه همین الان بیاد شعر بخونه؟» جمعیت یک صدا گفتند: «من!» سرانجام با قرعهکشی چندنفر انتخاب شدند که بیایند و شعر بخوانند. نفر نخست دخترجوانی بود؛ با موهایی زرد. پشت میکروفون رفت و شروع به خواندن شعر کرد: «تو میروی، باران میآید، شاید برف، همین!» جمعیت برایش دست زدند و نفر بعدی آمد. پسری جوان با موهایی بلند. «زندگی و زندگی و زندگی!» جمعیت با تشویق بدرقهاش کردند. بعدی پیرمردی با چتری در دست بود. او چند دقیقه در سکوت به جمعیت نگاه کرد و در پایان ادعا کرد که همین سکوت شعر اوست و جمعیت با همه وجود او را تشویق کردند. شهردار در حین خواندن شعر از منشی پرسید: «آماری از تعداد این شاعران دارید؟» منشی کاغذی از جیبش درآورد و از رویش خواند: «طبق آخرین آمار بیستوهفتهزار نفر.» شهردار پوزخندی زد و گفت: «باز خدا رو شکر تو این شهر سه هزار نفر شاعر نیستند.» منشی کمی تعلل کرد؛ «قربان یه موضوعی؛ دیروز طوماری از طرف نویسندهها برامون اومده که چرا باید رو دیوارهای شهر شعر بنویسد! داستان بنویسید.» شهردار پرسید: «اون ها چند نفرن؟!» منشی کاغذی دیگر از جیبش درآورد: «طبق امضا دوهزارونهصدونودوهشت نفر.» شهردار با صدای بلند خندید و گفت: «لابد اون دو نفر باقیمونده هم من و توییم.» منشی اما پاسخ داد: «خیر قربان. جسارتاً من هم جز نویسندهها هستم ولی به دلیل موقعیت شغلیم طومارو امضا نکردم.»
« تعداد مراجعان شاعر خیلی زیاده! تو دفتر شما جا نمیشن!» شهردار سرش را از روی کاغذهای روی میز بلند کرد و با بیحوصلگی گفت: «مشکلی نیست. تو حیاط شهرداری جمع بشن.» منشی رفت و ساعتی بعد برگشت و مستاصل گفت: «آقای شهردار! توی حیاط هم جا نمیشن!» شهردار عصبانی شد؛«تو هنوز نمیدونی تو هر مسئله نباید شوخی کنی؟» منشی بلافاصله با دستپاچگی گفت: «قربان شوخی نمیکنم!» شهردار به میان حرفش پرید: «بسه! با شاعرا برید تو میدون اصلی شهر!» ساعتی بعد منشی آمد و اینبار با آرامش بیشتر گفت: «بالاخره تونستیم توی میدون اصلی شهر جاشون بدیم. تشریف بیارید!» شهردار که از شوخیمنشی عصبانی شده بود، از جایش بلند شد و به میدان اصلی شهر رفت. وقتی به آن جا رسید با منظره عجیبی مواجه شد. میدان و خیابانهای اطراف پر از جمعیت بود. شهردار که از تعجب چشمانش گرد شده بود به منشی گفت: «اینا همه شاعر هستن؟» منشی با لبخند پاسخش را داد: «بله قربان.» شهردار پشت تریبون رفت و گفت: «تو این جمع کی شاعره؟» جمعیت یک صدا گفتند: «من!» شهردار کلافه شد؛ «کی میتونه همین الان بیاد شعر بخونه؟» جمعیت یک صدا گفتند: «من!» سرانجام با قرعهکشی چندنفر انتخاب شدند که بیایند و شعر بخوانند. نفر نخست دخترجوانی بود؛ با موهایی زرد. پشت میکروفون رفت و شروع به خواندن شعر کرد: «تو میروی، باران میآید، شاید برف، همین!» جمعیت برایش دست زدند و نفر بعدی آمد. پسری جوان با موهایی بلند. «زندگی و زندگی و زندگی!» جمعیت با تشویق بدرقهاش کردند. بعدی پیرمردی با چتری در دست بود. او چند دقیقه در سکوت به جمعیت نگاه کرد و در پایان ادعا کرد که همین سکوت شعر اوست و جمعیت با همه وجود او را تشویق کردند. شهردار در حین خواندن شعر از منشی پرسید: «آماری از تعداد این شاعران دارید؟» منشی کاغذی از جیبش درآورد و از رویش خواند: «طبق آخرین آمار بیستوهفتهزار نفر.» شهردار پوزخندی زد و گفت: «باز خدا رو شکر تو این شهر سه هزار نفر شاعر نیستند.» منشی کمی تعلل کرد؛ «قربان یه موضوعی؛ دیروز طوماری از طرف نویسندهها برامون اومده که چرا باید رو دیوارهای شهر شعر بنویسد! داستان بنویسید.» شهردار پرسید: «اون ها چند نفرن؟!» منشی کاغذی دیگر از جیبش درآورد: «طبق امضا دوهزارونهصدونودوهشت نفر.» شهردار با صدای بلند خندید و گفت: «لابد اون دو نفر باقیمونده هم من و توییم.» منشی اما پاسخ داد: «خیر قربان. جسارتاً من هم جز نویسندهها هستم ولی به دلیل موقعیت شغلیم طومارو امضا نکردم.»
مرتضی رویتوند


