شاهزاده عینالسلطنه، که برای رسیدگی به املاک پدرش در الموت، حدود ۱۲سال در قزوین اقامت داشت، خاطرات عجیبی را از سالهای اشغال به رشته تحریر درآورده است. او در بخشی از خاطراتش درباره برگزاری جشن سال نو میلادی توسط متجاوزان روسی در ماه محرم سال۱۳۳۱ ه.ق از مراسم پذیرایی و بالماسکه و رقص روسها، به حضور جمعی از مسوولان، سرشناسان و حتی علمای شهر در مراسم جشن و پایکوبی و عرقخوری! روسها اشاره میکند: «به هزار زحمت برخاستم رفتم قنسولگری… در اطاق اول که سالن قنسول است ارمنیها نشسته بودند، در اطاق سفرهخانه، صدر میز، قنسول در صندلی دستهدار بزرگی با لباس رسمی مثل پادشاهی جلوس کرده بود. دور میز و دور اطاق صندلی گذاشته، مردم نشسته بودند. بعد از دستدادن و تعارف، همان نزدیک خودش به من جا داد؛ اول نشستم بعد دیدم پشت سرمن حاجی شیخعیسی مجتهد و حاجمجتهد و مجدالاسلام واقع شدند، فوراً برخاسته عذر خواستم و رفتم بین حاجمجتهد و مجدالاسلام در زاویه اطاق جلوس کردم. موثق دیوان، رضیخان، یمینخان مثل اونا، نوکری میکردند؛ شیرینی، چایی و غلیان میدادند…
کنسول صدا زد: شامپاین شامپاین، از قهوهخانه مجموعه مملو گیلاس با چند بطری شامپاین آورده از اطاق ما به آن اطاق بردند. صدای هورا و بهمخوردن گیلاس بلند شد. حاج مجتهد پرسید: چه خبر است، گفتم: شربت میآورند، گفت: شربت شربت؟ خدا لعنت کند کسانی را که باعث این کارها شدند. پشت سر هم صاحب منصبان میآمدند و همان حکایت بود. جیم، سگ کنسول هم دور میز چرخ میزد و به مهمانها تعارف میکرد؛ این سگ از اشخاص معروف قزوین هم در قزوین معروفتر است[!] ملاحظه مجلسی که یک جا مجتهدین ما نشسته، یک جا سگ راه میرود، یک جا گیلاس شامپاین در گردش است؛ من و جمعی مثل من را مات و مبهوت کرده بود…»
کنسول صدا زد: شامپاین شامپاین، از قهوهخانه مجموعه مملو گیلاس با چند بطری شامپاین آورده از اطاق ما به آن اطاق بردند. صدای هورا و بهمخوردن گیلاس بلند شد. حاج مجتهد پرسید: چه خبر است، گفتم: شربت میآورند، گفت: شربت شربت؟ خدا لعنت کند کسانی را که باعث این کارها شدند. پشت سر هم صاحب منصبان میآمدند و همان حکایت بود. جیم، سگ کنسول هم دور میز چرخ میزد و به مهمانها تعارف میکرد؛ این سگ از اشخاص معروف قزوین هم در قزوین معروفتر است[!] ملاحظه مجلسی که یک جا مجتهدین ما نشسته، یک جا سگ راه میرود، یک جا گیلاس شامپاین در گردش است؛ من و جمعی مثل من را مات و مبهوت کرده بود…»
شکوفه سلیمانی

