• امروز : جمعه - ۸ خرداد - ۱۴۰۵
  • برابر با : 13 - ذو الحجة - 1447
  • برابر با : Friday - 29 May - 2026
دکتر جواد مجابی:

در خاندان مجابی شوخی یک مساله جدی است!

  • کد خبر : 3618
  • 21 ژانویه 2016 - 14:17
در خاندان مجابی  شوخی یک مساله جدی است!
دکتر جواد مجابی نیازی به معرفی ندارد؛ شاعر، نویسنده، نقاش، طنزپرداز، منتقد و روزنامه‌نگار شهیر ایرانی که از خاندان مجابی قزوین برخاسته و با آثار متعددش شناخته شده است. صدها مقاله و نقد و نیز ده‌ها مجموعه شعر و رمان و... از او منتشر گردیده و امروز نه فقط ادبیات، که هنر ایران زمین مدیون آثار و نیز نگاه منتقدانه مجابی است.

با این همه اما، بسیاری از قزوینی‌ها از پیشینه خاندان کهنی که او از آن برخاسته، کمتر اطلاعی دارند؛ خاندانی که به گفته جواد مجابی، روزنامه‌نگاری در او ریشه صد ساله دارد و وعظ و خطابه، پیشینه چند صد ساله! در این «گپ نامه»، مجابی از خودش و خاندانش می‌گوید و از اولین چیزهایی که دوران کودکی‌اش را شکل داده است.
 
روزنامه‌نگاری نوعی روضه‌خوانی است!
سال۱۳۱۸ در قزوین متولد شدم. در خاندان مجابی‌ها که به «سادات شیرازی» معروفند. این جماعت توی خودشان به‌طور بسته زندگی می‌کردند و تقریبا با اهالی شهر قاطی نمی‌شدند. چیزی که محدود و محصور بودن اینها را تشدید می‌کرد یکی اینکه بیشترشان اهل وعظ بودند و دیگر اینکه دارای آداب و رسوم خاص حتی زبان رمزی بودند. ویژگی دیگر اینها طنز و هزل پردازیشان است که از حالات و رفتار اهل شیراز نشأت می‌گیرد که غالبا به شادخویی و تساهل منسوب هستند و این در تضاد با روحیه‌ی مردم قزوین است. عجیب این است که همچین شهری آدم‌هایی دارد که از طنز‌پردازهای معروف کشورمان هستند، مثل «عبید» و «دهخدا» و یا «اشرف‌الدین قزوینی» و کسانی دیگر. بچه‌های این خاندان یا روضه‌خوان شدند یا روزنامه‌نویس. بعدها متوجه شدم که روزنامه‌نگاری اساسا نوعی روضه‌خوانی است به‌صورت مکتوب. در واقع اینها استعداد سخنوری و نقالی داشته‌اند که شکل نقالی شفاهی‌اش می‌شود روضه‌خوانی و کتبی‌اش تغییر شکل می‌دهد به روزنامه‌نگاری. بعدها به ادبیات پرداختم. حس کردم ترکیبی از این دو از میراث خانوادگی به من رسیده است. هدف از این گفتار این بود که خواستم بگویم گاهی عادات موروثی چطور زندگی و رفتار حتی مشاغل ما را تسخیر می‌کند.
اولین کسی که از فامیل ما به کار روزنامه‌نویسی پرداخته است، سید‌علی رعد مجابی است که در آستانه‌ی مشروطیت، روزنامه‌ای را به نام «رعد» منتشر می‌کرده است. البته این با رعدی که سید‌ضیاء‌الدین طباطبایی منتشر کرد، متفاوت است. رعد مجابی با مشروطه‌خواهان مخصوصا با عارف دوست بود. نفر بعدی ادیب مجابی است که او هم روزنامه‌ای با نام «بازپرس» داشت. بعدها عموی من سید‌علاءالدین حرفه‌ی روزنامه‌نگاری را ادامه داد و من در نوجوانی در خانه‌ی عمو با انواع نشریات آشنا شدم. از سراسر کشور به خانه‌اش روزنامه می‌آمد. فکر می‌کنم بخشی از عادت خواندن و جاذبه‌ی نوشتن که در من مزمن شده از اینجا می‌آید.
 
پرواز موجود ناشناخته در آسمان
چند چیز در ذهنم جای خاصی دارد. چون ناخواسته توی شعرها و قصه‌هایم هر بار تکرار می‌شود. یکی مربوط است به پنج سالگی‌ام یادم می‌آید روی پشت‌بام یک دکان رنگرزی بودیم و هواپیمایی از آنجا رد می‌شد شاید راهش را گم کرده بود! حدود سال‌های ۱۳۲۳ بود. به یاد دارم حتی بزرگترهای بالای بام هم از من پرسیدند: «این چی بود؟» من هم پرت و پلایی سر هم کردم چون خود هم نمی‌دانستم آن پرنده‌ی مخصوص که با غرش از آسمان می گذشت، چیست. اصلاً پرواز موجود ناشناخته در آسمان، خاطره‌ای مکرر در ذهن من شده بود. حضور یک چیز غیر عادی در یک مجموعه طبیعی وضعیتی برای من ساخت که احتمال هر وضعیت متناقضی در آن ممکن باشد. حس می‌کردم عده‌ای با من دشمن هستند و در آخرین فرصت برای رهایی از آنها از زمین کنده می‌شدم و بالای سرشان پرواز می‌کردم، پروازی نصفه و نیمه فقط برای خلاص شدن از دست آزارندگان نه با لذت اوج گرفتن!

 معلم‌کلایه، میدانچه و پست‌خانه!
خاطره‌ی دیگری که دارم باز هم مربوط به معلم‌کلایه است. میدانچه‌ای هست و پیرمردهایی نشسته‌اند توی آفتاب و خم‌های رنگرزی از کنج دکان پیداست و کلاف‌های رنگین در آفتاب خشک می‌شوند و از کرباس‌های کبود و آبی بخار رنگی برمی‌خیزد. شاید بعدها، علاقه‌ی خاص به رنگ‌های خالص از این تماشای مکرر این خاطره پدید آمده باشد. توی خانه‌ی بزرگی زندگی می‌کردیم که قبلا عمارت اربابی بود که مباشر آن را به پست‌خانه اجاره داده بود. هم اداره بود و هم خانه. در دو اتاقش نامه‌ها و امانات مردم قرار داشت و در یک اتاقش هم ما روی گلیم و نمد، پشت به جاجیم و چادر شب رختخواب پیچ زندگی می‌کردیم. در ضیاء‌آباد هم در عمارتی که خانه پست‌خانه بود زندگی می‌کردیم. وسط انبوه دفترها و کارتن‌ها و نامه‌ها بودیم. نامه‌های احوال‌پرسی و شکایت، تمبر می‌خورد و ما استامپ می‌زدیم و لاک قرمز را روی شمع می‌گرفتیم و روی مراسله‌های سفارشی حاوی پول می‌چکاندیم و کیسه‌های امانت را می‌چیدیم.

 نقاشی اساطیری روی کاغذهای اداری
بعدازظهرها، من و حسین پشت اداره می‌نشستیم و از کاغذهای اداری که با سریش به هم چسبانده بودیم طومار درازی درست می‌کردیم و داستان رستم و سهراب و اسفندیار که نقلش را بارها شنیده بودیم بر روی آن به شیوه «کمیک استریپ»، بدون اینکه نمونه‌ای از آن را دیده باشیم، نقاشی می‌کردیم. تصاویر به‌صورت وقایع پشت سر هم کشیده می‌شد. من به‌دلیل اینکه برادر بزرگتر بودم رستم را انتخاب می‌کردم و او قهرمان شکست خورده را انتخاب می‌کرد. من از یک سمت طومار شروع می‌کردم و او از طرفی دیگر که در وسط کاغذ قهرمان‌های ما که تکلیفشان از پیش روشن بود، به هم می‌رسیدند. فکر می‌کنم نقاشی‌کردن اولین چیزی بود که از چهار سالگی شروع کردم و تا امروز آن را ادامه داده‌ام. معمولا نقاشی‌کردن بچه‌ها چیز مهمی نیست. غالب کودکان قبل اینکه الفبا را یاد بگیرند نقاشی کرده و حرف‌های خودشان را از طریق نقاشی بیان می‌کنند. ولی از سنی که الفبا را یاد می‌گیرند نقاشی را رها می‌کنند ولی من رها نکردم. اگر به آن دوران و این خاطره اشاره می‌کنم به این خاطر نیست که در آن زمان خوب نقاشی می‌کردم به این دلیل است که در این شصت سال رسانه‌ی نقاشی را که از آن تفریح و شادی نصیبم می‌شود هیچ‌وقت ترک نکردم.
 
مجابی‌ها، همیشه شوخ‌طبع بوده‌اند
بخشی از این طنز موروثی است. خاندانم همیشه آدم‌های شوخ‌طبعی بوده‌اند. در واقع در خاندان من شوخی‌کردن یک مساله‌ی جدی است! ولی خود با اینکه در جوانی و نوجوانی شوخی می‌کردم و سر به سر دیگران می‌گذاشتم، دریافتی از طنز به آن معنا نداشتم و در زمینه هجو و مقابله کار می‌کردم. شاید از یک جای معینی در سال ۱۳۴۶ در قزوین در قهوه‌خانه‌ای نشسته بودم و شعر می‌نوشتم اما وقتی خواندمش حس کردم شعر نیست و همانند کلمات قصاری است که شکل طنز‌آمیز دارد. این اولین نوشته‌ای بود که ظاهر شد. نوشته را به روزنامه‌ی جهان نو که آن زمان با دکتر عالیمرد و آقای حجازی کار می‌کردیم بردم و در آنجا چاپ کردیم. ابتدا با اسم کلمات قصار… و بعدها طبق بررسی‌هایی که داشتم، فهمیدم اینها عبارات فشرده طنز‌آمیزی است که نکاتی را درباره زندگی اجتماعی مطرح می‌کند. از این زمان بود که در زمینه‌ی ادبیات طنز کنجکاو شدم و فرصتی پیدا شد که سال‌های سال در این مورد کار کنم. جزو اولین مقالاتی که نوشتم یادداشتی بود که در سال ۱۳۴۹ چاپ شد و سپس آقای ذوزنقه و…

زهرا جباری

لینک کوتاه : https://farvardinemruz.ir/?p=3618

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.