• امروز : جمعه - ۸ خرداد - ۱۴۰۵
  • برابر با : 13 - ذو الحجة - 1447
  • برابر با : Friday - 29 May - 2026
دیروز، امروز، فردا

دیروز: بچه محل زرنگ

  • کد خبر : 3423
  • 16 نوامبر 2015 - 14:30
دیروز: بچه محل زرنگ
کوچه ما روبروی خانه‌ی پیشاهنگی بود؛ خانه‌ای که بیشتر وقت‌ها از آن صدای ساز و آواز می‌آمد. خیلی‌ها عروسی و جشن هایشان را در آنجا می‌گرفتند. من و دوستانم میهمان ناخوانده این عروسی‌ها بودیم.

 لباس عوض نمی‌کردیم و با همان سر و روی ژولیده، تن ِ نحیفمان را سُر می‌دادیم توی مجلس و آشنای میوه و شیرینی می شدیم. صاحبان جشن هم به روی خودشان نمی آوردند؛ دلشان بزرگ بود و کیفشان کوک! رفقایم اهل کوچه ما نبودند. در کوچه‌ی ما پسر هم سن و سالم نبود، اگر هم بود من یادم نمانده. رفقایم یا کوچه‌ی سوخته چنار می‌نشستند، یا داخل خیابان تازه ساختی که نامش نادری بود. برای رسیدن به کوچه‌ی ما باید از کنار خانه پیشاهنگی رد می‌شدی و نرسیده به مدرسه دخترانه‌ای که به چپ می‌پیچیدی و شیب تند کوچه را پایین می‌آمدی. توی این کوچه‌ی بن بست به دنیا نیامده بودم، اما در آن برای اولین بار مزه‌ی شیرین عشق را چشیدم. مزه‌ای که قرار نیست در این نوشته از آن بگویم.
این چند خط سهم بچه محل زرنگی است که اواسط دهه‌ی پنجاه به کوچه‌ی ما آمد. سنش هفت سالی از من کمتر بود؛ موهاش فر و تند و تیز بود. موهاش نه، خودش تند و تیز بود. تابستان که می‌شد سر کوچه روی جعبه چوبی بساط می‌گذاشت و می‌فروخت. همان موقع هم جدی بود؛ جدی ولی دوست داشتنی. گمانم توی آن سال‌ها دلمان به هم وصل نشد. شاید فاصله سنی و رفتن ما از آن کوچه، دلیل اصلی‌اش باشد، اما این اتفاق یک دهه بعد افتاد. زمانی که من توی انجمن سینمای جوان رفت و آمد داشتم و او هم آمده بود تا فیلم بسازد، عکس بگیرد و داستان بنویسد. بعدها در جلسات هلال احمر و نشست‌های هنری آنجا به هم نزدیکتر شدیم؛ آنقدر نزدیک که در دهه هفتاد تصمیم گرفتم فیلمی در باره او بسازم، فیلمی که اگر چه شکل و شمایل داستانی داشت، اما شخصیتش خود او بود؛ مثل او پر جنب و جوش. همانندش شلنگ تخته‌انداز و عین او هنرمند. نام فیلم حقیقت وثوق شد. اولش می‌خواستم نامش را حقیقت مهدی بگذارم، اما بعد دیدم وثوق بهتر است. راستی نام آن دوست که در آن سال‌ها فیلمبرداری کرد، داستان نوشت و عکس گرفت؛ مهدی وثوق‌نیا است. همان مهدی که رسم خوب معلمی کردن را بلد است و از مهر آموخته‌هایش، عکاسان خوبی در این شهر بال و پر گرفته‌اند.

امروز: انزلی خاکستر
انزلی برای همه به رنگ سبز است. برای همه‌ی همه که نه، برای خیلی‌ها. مهدی وثوق‌نیا در ردیف این خیلی‌ها نیست؛ اگر بود کتاب انزلی که مجموعه عکس‌های او است رنگی می‌شد. کتاب سیاه و سفید است. مهدی، در میان دریا و درختان سبز دنیای دیگری را سراغ گرفته، دنیایی که هول و هراس و نگرانی در آن دیدنی‌تر از آرامش است. برای من این نگاه ِ به دور از کلیشه‌ها ستودنی است. بچه محل زرنگ ما، چشم‌های خودش را با نگاه دیگران عوض نکرده است. این کتاب سال گذشته و با تیراژ ۱۲۰۰نسخه ای، توسط موسسه فرهنگی، پژوهشی چاپ و نشر نظر چاپ شده و مهدی آن را به همسرش (هستی خانم ظهیری) تقدیم کرده؛ همسری که همانند خودش عکاس قابلی است. کتاب، مقدمه نویسنده‌ای متولد انزلی را هم دارد؛ مقدمه‌ای که خواندنی است. عجیب آنکه کتاب انزلی در کسادی بازار نشر، خصوصا برای کتاب‌های عکاسی فروش خوبی داشته و در راه چاپ دوم است.

فردا: قزوین از دریچه‌ای دیگر

عکاسان بسیاری، عکس‌های خوبی از قزوین با رنگ‌های زیبا و محل‌های دیدنی‌اش گرفته‌اند. باید دید دوربین مهدی وثوق‌نیا در آینده، قزوین را چگونه ثبت خواهد کرد.

حسن لطفی

لینک کوتاه : https://farvardinemruz.ir/?p=3423

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.