این چند خط سهم بچه محل زرنگی است که اواسط دههی پنجاه به کوچهی ما آمد. سنش هفت سالی از من کمتر بود؛ موهاش فر و تند و تیز بود. موهاش نه، خودش تند و تیز بود. تابستان که میشد سر کوچه روی جعبه چوبی بساط میگذاشت و میفروخت. همان موقع هم جدی بود؛ جدی ولی دوست داشتنی. گمانم توی آن سالها دلمان به هم وصل نشد. شاید فاصله سنی و رفتن ما از آن کوچه، دلیل اصلیاش باشد، اما این اتفاق یک دهه بعد افتاد. زمانی که من توی انجمن سینمای جوان رفت و آمد داشتم و او هم آمده بود تا فیلم بسازد، عکس بگیرد و داستان بنویسد. بعدها در جلسات هلال احمر و نشستهای هنری آنجا به هم نزدیکتر شدیم؛ آنقدر نزدیک که در دهه هفتاد تصمیم گرفتم فیلمی در باره او بسازم، فیلمی که اگر چه شکل و شمایل داستانی داشت، اما شخصیتش خود او بود؛ مثل او پر جنب و جوش. همانندش شلنگ تختهانداز و عین او هنرمند. نام فیلم حقیقت وثوق شد. اولش میخواستم نامش را حقیقت مهدی بگذارم، اما بعد دیدم وثوق بهتر است. راستی نام آن دوست که در آن سالها فیلمبرداری کرد، داستان نوشت و عکس گرفت؛ مهدی وثوقنیا است. همان مهدی که رسم خوب معلمی کردن را بلد است و از مهر آموختههایش، عکاسان خوبی در این شهر بال و پر گرفتهاند.
امروز: انزلی خاکستر
انزلی برای همه به رنگ سبز است. برای همهی همه که نه، برای خیلیها. مهدی وثوقنیا در ردیف این خیلیها نیست؛ اگر بود کتاب انزلی که مجموعه عکسهای او است رنگی میشد. کتاب سیاه و سفید است. مهدی، در میان دریا و درختان سبز دنیای دیگری را سراغ گرفته، دنیایی که هول و هراس و نگرانی در آن دیدنیتر از آرامش است. برای من این نگاه ِ به دور از کلیشهها ستودنی است. بچه محل زرنگ ما، چشمهای خودش را با نگاه دیگران عوض نکرده است. این کتاب سال گذشته و با تیراژ ۱۲۰۰نسخه ای، توسط موسسه فرهنگی، پژوهشی چاپ و نشر نظر چاپ شده و مهدی آن را به همسرش (هستی خانم ظهیری) تقدیم کرده؛ همسری که همانند خودش عکاس قابلی است. کتاب، مقدمه نویسندهای متولد انزلی را هم دارد؛ مقدمهای که خواندنی است. عجیب آنکه کتاب انزلی در کسادی بازار نشر، خصوصا برای کتابهای عکاسی فروش خوبی داشته و در راه چاپ دوم است.
فردا: قزوین از دریچهای دیگر
عکاسان بسیاری، عکسهای خوبی از قزوین با رنگهای زیبا و محلهای دیدنیاش گرفتهاند. باید دید دوربین مهدی وثوقنیا در آینده، قزوین را چگونه ثبت خواهد کرد.
حسن لطفی


