«خبر دادند که سعدالسلطنه امر کرده جنب اتاق ما گلیم انداخته و زنجیر برای مسافری که از تبریز میآید مهیا کنند. تهیه دیدند و آن روز به ما هم سخت گرفته خلیلی کردند. هنگام ظهر گفتند: او به مهمانخانه وارد شد و سعدالسلطنه تلگراف شاه را برداشته خودش نزد او برد… من فهمیدم که شخص محترمی است. گفتم: صورت و هیئت او را دیده به من اطلاع دهند. آمده گفتند: “پیرمرد محترمی است شکسته.” یک سرباز گفت: لقبش را من نمیدانم، مژدگانی بده بگویم. گفتم: اگر از دوستان من است، آوردن او مژدگانی ندارد بلکه مصیبت تازهای است که به من وارد میشود. گفت: او میرزا یوسفخان مستشارالدوله است. بسیار از این خبر ملول شدم، زیرا این مرد محترم یکی از انسانها و تربیتیافتگان و صاحبان صفات حمیده ایران است و کتابی هم نوشته موسوم به یک کلمه. با من هم بسیار دوست بوده، باز آمده گفتند: سعدالسلطنه در مهمانخانه تلگراف را برای او خوانده او هم گفته اطلاع دارم، سعدالسلطنه از آن شخص و مقام و وقار او خیلی شرمنده شده و گفته:”المامور و معذور”… در حین آوردن او، در اتاقهای ما را بسته، قراولها گذاشته، قدغن کردند که صدایی شنیده نشود.
پس از جنب اتاق، صدای زنجیر و خلیلی شنیده شد. من چون دانستم آن انسان محترم که در جنب من زنجیر و خلیلی شده، مستشارالدوله است، نبض از من ساقط شد و قدرت تکلم از من رفت. به حال آن پیرمرد محترم که عمری را با احترام و نجابت و خدمت به دولت و ملت از روی حقیقت گذرانده دلم آتش گرفت و از وضع زمان و تربیت ایران انگشت حیرت به دندان گزیدم. در وقت آوردن چراغ به اسماعیل فراش گفتم: چگونه و به چه دلیل زنجیر به گردن و خلیلی به پای این پیرمرد هشتادساله نهادند که عمر خود را در ایران و خارجه با خدمت دولت و ملت به سربرده؟ گفت: شاه به موجب تلگراف چنین حکم کرده.»
پس از جنب اتاق، صدای زنجیر و خلیلی شنیده شد. من چون دانستم آن انسان محترم که در جنب من زنجیر و خلیلی شده، مستشارالدوله است، نبض از من ساقط شد و قدرت تکلم از من رفت. به حال آن پیرمرد محترم که عمری را با احترام و نجابت و خدمت به دولت و ملت از روی حقیقت گذرانده دلم آتش گرفت و از وضع زمان و تربیت ایران انگشت حیرت به دندان گزیدم. در وقت آوردن چراغ به اسماعیل فراش گفتم: چگونه و به چه دلیل زنجیر به گردن و خلیلی به پای این پیرمرد هشتادساله نهادند که عمر خود را در ایران و خارجه با خدمت دولت و ملت به سربرده؟ گفت: شاه به موجب تلگراف چنین حکم کرده.»
شکوفه سلیمانی

