بعد ما هم راضی شدیم اضطراب و دلهره داخل فیلم خوب است، اما در واقع هیچچیز جای آرامش را نمیگیرد. سه ساعتی که در فرودگاه بمبئی بودیم لذت تجربه تازه و سرخوردگی از بعضی برخوردها را با هم داشتیم. سرخوردگی بیشتر به آن چیزی مربوط میشود که نامش فرهنگ است. فرهنگی که انگار فقرش از فقر اقتصادی چیزی در ویرانی انسان و انسانیت کم ندارد. این را وقتی فهمیدم که مامور فرودگاه هندی با تاسف تعداد زیادی از مسافران را وحشی خواند. من و چند نفر دیگر که در ردیف این افراد نبودیم، فریادمان هوا رفت. نه خطاب به مامور هندی که رو به جماعتی که معلوم نبود چرا به صف نمیشوند. چرا نمیتوانند آرامش را حفظ کنند. چرا نمیخواهند درک کنند ما نماینده ملتی به نام ایرانیم. هرچه فریاد زدیم نه صف به راه شد نه آرامش برقرار. ما که ته صف بودیم مثل بقیه زود سوار نشدیم، اما هواپیمای ما و بقیه با هم به هوا برخواست. ما هم مثل بقیه سر جای خودمان نشستیم. من و چند نفر دیگر نگران بودیم؛ نگران حرفهایی که مامورین هندی به دیگران خواهند گفت. چه خوب است وقتی زیر پرچم یک کشور، نام یک ملت، اعتبار یک دین، یک موسسه و صنف و… قرار میگیریم یادمان باشد حالا دیگر من و تو، ماییم. مایی که آبروی دیگران را حمل میکند!
امروز: دل پردرد یک هم وطن
راهنمایی که ما را از قبل به فرودگاه آتاتورک میبرد دل پر دردی دارد. دل پرش از رفتار ایرانیهایی است که به کشورهای دیگر میروند. او کشور ترکیه و شهر استانبول را مثال میزند و بعد شروع میکند پیشینه تاریخی کشور را مرور کردن. از فرهنگ چند هزار سالهاش میگوید بعد از همه میخواهد که نماینده خوبی برای فرهنگ ایرانی باشند. دو نفر از مسافران از انتقاداتی که میکند خوششان نمیآید. بحث بالا میگیرد آن دو مسافر که زن هستند قبول دارند که رفتار بعضی از توریستهای ایرانی خوب نیست، اما این را به حساب همه نمیگذارند. راهنما قانع نمیشود و بحث آنها مرا به فرودگاه بمبئی میبرد. تا سوار هواپیما شویم و فرودگاه آتاتورک را ترک کنیم به این فکر میکنم که چرا برخی -حتی اگر اندک هم باشند-، نمایندگان خوبی برای فرهنگ ایرانی نیستند. ایراد در کجاست؛ در خودشان، در خانوادهشان، در تبارشان یا… شاید هم به قول سیدِ فیلم گوزنها، «به ما یاد ندادن که ما جفتک میاندازیم.»
فردا: فرهنگ، فرهنگ
شاید فردا که بیاید یکی از اهالی کشورهای دیگر وقتی درباره ایرانیها حرف میزند از متانت، صبوری، رعایت قانون و همهی چیزهای خوبی بگوید که شهروند هزاره سوم باید رعایتش کند. در آن صورت، مسلما عابرین پیاده پشت چراغ قرمز میایستند و منافع جمعی بر منافع فردی ارجع میشود. آدمها دروغ نمیگویند؛ قانون مدار همه چیز میشود و همه در چارچوب قانون صاحب حق هستند. کسی زباله خودش را به جای زبالهدانی، کنار در همسایهاش نمیگذارد و… یعنی میشود؟


