شاه قاجار آنچنان از اقدامات باقرخان دچار شعف شد که پیشبینی کرد؛ «ان شاءالله قزوین یکی از شهرهای معظم خواهد شد».
ناصرالدین شاه در خاطراتش از قزوین مینویسد؛«امروز باید برویم قزوین. صبح زود برخاستم. حرم رفته بود… راندیم، رسیدیم به باغستان، دستههای سید و علما و تجار و شاهزادهها همه آمدند، اهل شهر جمعیت کرده بودند، صد نفر سوارهای قراسوران آقاباقرخان را هم دیدم، خیلی خوش لباس و خوب بودند، یک خیابان خوبی هم مشجر آقاباقرخان ساخته است. خیلی خوب خیابانی است. از دروازه الی مهمانخانه. من توی کالسکه بودم، عمداً سوار اسب نشدم برای اینکه عرضهچی و غیره جلوِ اسبِ ما ندوند، زن و مرد زیادی از اهل قزوین تماشا آمده بودند همین طور راندیم تا وارد آلاقاپو شدیم.
این قزوین آن قزوین که ما دو سال پیش از این آمدیم نیست، بالمره عوض شده است. در حقیقت آقاباقرخان سِحر کرده، تمام عمارات و باغها را بطور بسیار خوب تعمیر کرده است. در حقیقت از نو ساخته است. عمارتهای صفویه و نادری و رکُنیه همه را از در و پنجره و سنگفرش و پرده و چهلچراغ و مبل و غیره با کمال سلیقه و خوبی درست کرده است. کلاه فرنگی صفویه منزل ماست… دیگر از باغچهبندی و درخت کاری و سبزی کاری و تمیزی و قشنگی به گفتن و نوشتن نمیآید، زیر کلاهفرنگی حوضخانه بسیار بسیار قشنگی است. توی کلاه فرنگی دیگر، از هرقبیل پیشکش شال و پول، شیرینی و اسباب خوردهفروشی و اسباب قزوین و بنشن و غیره آنقدر پیشکشی گذاشته بود که آدم سرش گیج میرفت. اسبابها را به پیشخدمتها و خواجهها و زنها قسمت کردیم. امروز همهاش تعریف از آقاباقرخان بود و تعریف میرزامحمدخان، آن از سوارش، این از نگهداشتن شهر قزوین، تعمیر عمارات و غیره. شب هم کلاه فرنگی را چراغان کرده بودند و خوانندههای قزوینی و خوانندههای خودمان آمدند خواندند…»
ناصرالدین شاه در خاطراتش از قزوین مینویسد؛«امروز باید برویم قزوین. صبح زود برخاستم. حرم رفته بود… راندیم، رسیدیم به باغستان، دستههای سید و علما و تجار و شاهزادهها همه آمدند، اهل شهر جمعیت کرده بودند، صد نفر سوارهای قراسوران آقاباقرخان را هم دیدم، خیلی خوش لباس و خوب بودند، یک خیابان خوبی هم مشجر آقاباقرخان ساخته است. خیلی خوب خیابانی است. از دروازه الی مهمانخانه. من توی کالسکه بودم، عمداً سوار اسب نشدم برای اینکه عرضهچی و غیره جلوِ اسبِ ما ندوند، زن و مرد زیادی از اهل قزوین تماشا آمده بودند همین طور راندیم تا وارد آلاقاپو شدیم.
این قزوین آن قزوین که ما دو سال پیش از این آمدیم نیست، بالمره عوض شده است. در حقیقت آقاباقرخان سِحر کرده، تمام عمارات و باغها را بطور بسیار خوب تعمیر کرده است. در حقیقت از نو ساخته است. عمارتهای صفویه و نادری و رکُنیه همه را از در و پنجره و سنگفرش و پرده و چهلچراغ و مبل و غیره با کمال سلیقه و خوبی درست کرده است. کلاه فرنگی صفویه منزل ماست… دیگر از باغچهبندی و درخت کاری و سبزی کاری و تمیزی و قشنگی به گفتن و نوشتن نمیآید، زیر کلاهفرنگی حوضخانه بسیار بسیار قشنگی است. توی کلاه فرنگی دیگر، از هرقبیل پیشکش شال و پول، شیرینی و اسباب خوردهفروشی و اسباب قزوین و بنشن و غیره آنقدر پیشکشی گذاشته بود که آدم سرش گیج میرفت. اسبابها را به پیشخدمتها و خواجهها و زنها قسمت کردیم. امروز همهاش تعریف از آقاباقرخان بود و تعریف میرزامحمدخان، آن از سوارش، این از نگهداشتن شهر قزوین، تعمیر عمارات و غیره. شب هم کلاه فرنگی را چراغان کرده بودند و خوانندههای قزوینی و خوانندههای خودمان آمدند خواندند…»
شکوفه سلیمانی

