آن روزها هنوز اهل فیلمسازی نبودم، اگر بودم حتما میفهمیدم در جشنواره فیلم کوتاه ۸ و ۱۶ میلیمتری هم نمایش میدهند. بعد، سربازی پیش آمد و جشنواره فیلم فجر را دو سالی از دست دادم. خدمتم که تمام شد جشنواره فیلم فجر ۴ ساله شده بود. البته در دومین یا سومین جشنواره توی صف ایستادم و فیلم «پیراک» را دیدم. خوب یادم مانده توی سالن نمایش فیلم با دیدن بازیگر زنی (نادیا دلدار گلچین) آنقدر به شوق آمدم که انگار یکی از مهمترین آدمهای دنیا را دیدهام. این حس را سالها پیش نیز تجربه کرده بودم، وقتی که هنوز سینما ایران در آتش نسوخته بود و من و نوجوانان زیادی وقتی پول نداشتیم زیر بلندگوی جلوی سینما میایستادیم و درحالیکه نگاهمان به عکسهای توی ویترین بود با صدای بیرونزده از بلندگو و عکسها فیلم را کامل میکردیم. یکی از آن روزها، بهمن مفید و یک نفر دیگر که گمانم از سیاهی لشگرهای فیلم بود از اتومبیلی پیاده شد تا وارد گراند هتل شود؛ وقت دیدن او حس بهتری از تماشای فیلم پیدا کردم. آن روزها از دوربین خبری نبود اگر بود …… نه اگر هم بود شاید عکسی نمیگرفتم و امروز حسرت عکسهای نگرفته آن روز بیشتر آزارم میداد. حسرت عکسهایی که میتوانستم بگیرم و نگرفتم. درست مثل عکسهای نگرفته روز نشست با کاستا گاوراس، مصطفی عقاد، ویسکونتی و… زمان دقیق جشنوارهاش را بخاطر ندارم، اما گمانم اوایل دهه هفتاد بود. قرار بود چند کارگردان بزرگ سینما در نشستی از فیلم و فیلمسازی بگویند. من آن سالها علاقه شدیدی به گاوراس و فیلم زد داشتم (البته هنوز هم دارم و دلم میخواهد یک زد ایرانی بسازم). وقت رفتن به محل همایش گفتم با خودم دوربین ببرم، اما بعد گفتم بد است آبروی ایرانیها را میبرم! رفتم، خلوت بود؛ من بودم و چند کارگردان صاحب نام ایرانی. جلسه که تمام شد کارگردانان معروف ایران شروع به گرفتن عکس یادگاری کردند و من با حسرت نگاه میکردم. نگاه کردم و دست آخر به سمت گاوراس و مصطفی عقاد رفتم. به انگلیسی سلام کردم و دست دادم؛ همین! خیلی دلم میخواست از فیلمهایشان با آنها حرف بزنم، اما نمیتوانستم. من کل جلسه را با حرفهای آنها گذرانده بودم؛ حرفهایی که یک کلمهاش را هم نمیفهمیدم. آن روزها زبان انگلیسی را در حد سلام بیشتر نمیدانستم.
امروز : خانواده ایرانیترین فیلمساز ایرانی
سیوسومین جشنواره فیلم فجر دو فیلم تقدیمی به علی حاتمی داشت، یکی «مرگ ماهی» که توسط کارگردانش (روحاله حجازی) در ابتدای نمایش در برج میلاد در حضور داماد علی حاتمی (علی مصفا) به او تقدیم شد و دیگری در دنیای تو ساعت چند است ساخته صفی یزدانیان که در حضور زری خوشکام (هسر علی حاتمی)، لیلا حاتمی و علی مصفا، آن هم قبل از نمایش فیلم به کسی که وقتی رفت نفهمیدیم کی رفته، اما… تقدیم شد. البته حضور زری یا زهرا خوشکام یا حاتمی آنقدر برای حاضرین (از جمله خودم) جذاب بود که با آمدن نامش و حضورش جلوی پرده سفید دست مفصلی برایش زدیم، بعضیها سوت هم زدند، چند نفری هورا هم کشیدند. برای من که از جشنواره ششم فجر، فیلمها را کنار عواملش دیدهام دیگر مثل قدیمها دیدن بازیگر یا کارگردانی به وجدم نمیآورد، اما با دیدن بازماندگان علی حاتمی دوباره احساس کردم زیر بلندگوی سینما ایران ایستادهام و…
فردا : دیدار با نوری بیلگه جیلان
اگر در جشنواره بعدی فیلم فجر، نوری بیلگه جیلان خالق «خواب زمستانی» حضور پیدا کند حتما اگر باشم با دیدنش حس خوبی پیدا خواهم کرد. البته استیون اسپیلبرگ یا وودی آلن و کلینت ایستوود هم بد نیستند؛ یعنی میشود؟
حسن لطفی


