«امروز در قزوین توقف است… چون امشب آتشبازی است باید برویم مهمانخانه، در آنجا آتش بازی کنند. ابتدا قدری پیاده بعد سواره رفتیم برای مهمانخانه. از ابتدای آلاقاپی الی مهمانخانه تمام این خیابان را باقرخان چراغانی کرده، با تخته منبرها درست کرده، چراغهای بلور زیاد چیده، خیلی مزین شده بود. خود سعدالسلطنه هم در رکاب بود. رفتیم، رسیدیم به مهمانخانه. رفتیم بالاخانه. باقرخان باز پیشکش زیادی چیده بود، از پول و اسباب و شیرینی و میوه.»
«یک دزد غریبی اینجا است، پسری است و دوازده سال دارد. یک دست او فلج است و دزدی میکند. باقرخان او را گرفته، حبس کرده است. تماشایی است، گفتم او را آوردند، پایش در زنجیر و ریسمانی هم در گردنش بود. پسری است دوازده ساله، قدکوتاه، خیلی چاق و گنده، یک دستش فلج، رنگ زرد سیاه، از یک چشمش هم آب میریزد. یک پایش معیوب است با وجود این دزدی میکند. سفیه هم بهنظر میآید. پرسیدم دزدی میکنی؟ گفت بله، بدون ترس و واهمه، گفت یک سیدی به من دزدی یاد داده است، دزدی میکنم. رفت گوشه اطاق نشست و گفت یک گیلاس عرق بدهید بخورم. معلوم شد عرقخور ظالمی است و مست میشود. بعد گفت میخواهید براتان بخوانم، گفتم بخوان، بنا کرد بلند به آواز خواندن و تصنیف. تمام تصنیفها را خواند و با آن دست فلج و زنجیر شروع کرد به بشکنزدن و رقصیدن. پسر حرامزادهیی بود. گفتم چرا دزدی میکنی؟ گفت اگر دزدی نکنم از کجا نان بیارم بخورم، گفتم توبه کن، گفت توبه میکنم، اما یک چیزی به من بدهید، بالاخره گفتم زنجیر را بردارند و ول کنند. باقرخان گفت اگر ول کنیم دزدی میکند، گفتیم خیر حتماً ول باید کرد. کلید را آوردند زنجیر را از پایش باز کردند، خوشحال شد و بنا کرد به رقصیدن و مردم را خنداندن، همینطور میرفت تا از نظر ما دور شد.»
«یک دزد غریبی اینجا است، پسری است و دوازده سال دارد. یک دست او فلج است و دزدی میکند. باقرخان او را گرفته، حبس کرده است. تماشایی است، گفتم او را آوردند، پایش در زنجیر و ریسمانی هم در گردنش بود. پسری است دوازده ساله، قدکوتاه، خیلی چاق و گنده، یک دستش فلج، رنگ زرد سیاه، از یک چشمش هم آب میریزد. یک پایش معیوب است با وجود این دزدی میکند. سفیه هم بهنظر میآید. پرسیدم دزدی میکنی؟ گفت بله، بدون ترس و واهمه، گفت یک سیدی به من دزدی یاد داده است، دزدی میکنم. رفت گوشه اطاق نشست و گفت یک گیلاس عرق بدهید بخورم. معلوم شد عرقخور ظالمی است و مست میشود. بعد گفت میخواهید براتان بخوانم، گفتم بخوان، بنا کرد بلند به آواز خواندن و تصنیف. تمام تصنیفها را خواند و با آن دست فلج و زنجیر شروع کرد به بشکنزدن و رقصیدن. پسر حرامزادهیی بود. گفتم چرا دزدی میکنی؟ گفت اگر دزدی نکنم از کجا نان بیارم بخورم، گفتم توبه کن، گفت توبه میکنم، اما یک چیزی به من بدهید، بالاخره گفتم زنجیر را بردارند و ول کنند. باقرخان گفت اگر ول کنیم دزدی میکند، گفتیم خیر حتماً ول باید کرد. کلید را آوردند زنجیر را از پایش باز کردند، خوشحال شد و بنا کرد به رقصیدن و مردم را خنداندن، همینطور میرفت تا از نظر ما دور شد.»
شکوفه سلیمانی

