روزی روزگاری، دشت قزوین را با خاک زرینش میشناختند؛ گسترهای پهناور، زرخیز و زنده که از دل چاهها و قناتها نفس میکشید. امروز اما این دشت، خستهتر از همیشه، زیر آفتاب تند و در دل خاک ترکخوردهاش، تشنگی را پنهان نمیکند. خشکی آرام و بیصدا از عمق زمین بالا آمده، و فریاد تشنهاش را تنها آنان میشنوند که هنوز در این خاک ماندهاند و امید دارند.