صدای بوقهای ممتد در ظهر شلوغ بلوار پرستار همچنان به گوش میرسد. راننده وانت بار خربزهها را یکی یکی مرتب کرده و تعدادی را کف خیابان میچیند. صدای بلند فروشنده میآید، داد میزند: «اینجا واینستا!» مرد میانسال عصبانی میشود: «مگه خیابون رو خریدی؟!» مأموران رفع سد معبر شهرداری به او نزدیک میشوند؛ محل جدید برای فعالیت وانتبارها در چند خیابان آنطرفتر آماده شده، اما او سرش را به نشانه مخالفت تکان میدهد: «نمیروم! همینجا کار میکنم.»
در میانه پیادهروهای شلوغ قزوین، نبردی بیصدا میان «نان» و «نظم» در جریان است. جایی که دستفروشان، سالها بساط کوچکشان را با امیدِ گذران زندگی پهن کردهاند، حالا با فرمان جمعآوری مواجهاند؛ تصمیمی که به گفته مسئولان، در مسیر قانون و خواسته مردم است. اما در سوی دیگر این ماجرا، خانوادههایی ایستادهاند که دستفروشی تنها راه معاششان بوده. گزارش پیش رو، روایتی است از دو سوی یک جدال شهری؛ گفتوگو با دستفروشان، کسبه بازار و مسئولان شهری، تا شاید راهحلی میان عدالت و قانون پیدا شود.