قزوین در ۱۸ و ۱۹دیماه فقط شاهد یک واقعه تلخ نبود؛ به آیینهای بدل شد که در آن، آنچه سالها زیر پوست شهر انباشته شده بود، بیپرده دیده شد: خشمهای فروخورده، بیاعتمادیهای مزمن، زبانهایی که دیگر به هم نمیرسیدند و خانوادههایی که ناگهان در میانه التهاب، زندگیشان به دو نیم شد. مرگ انسانها، در هر زمینه و هر شرایطی، خط قرمزی است که جامعه نباید از آن عبور کند؛ و وقتی این خط شکسته میشود، مسئله دیگر صرفاً «مدیریت بحران» نیست، بلکه پرسشی بنیادیتر پیش روی ما قرار میگیرد: چگونه به نقطهای رسیدهایم که جان انسانها در میدان التهاب، چنین بیپناه میشود؟
در بستری پویا، مدرسه باید جایی باشد که صدای خنده و یادگیری از دیوارهایش شنیده شود. جایی که دانشآموز تمرین ورود به جامعه میکند، یاد میگیرد، خطا میکند و اصلاح میشود. اما حادثه تلخ یکی از دبیرستانهای قزوین ــ که به ضربوشتم و آسیب جسمی یک نوجوان انجامید ــ بار دیگر سایه سنگین پرسشی قدیمی را زنده کرد: در روزگاری که جهان به سمت آموزش انسانی و احتراممحور پیش میرود، چرا هنوز نوجوان ایرانی از ترسِ مدیر و معلم پناه به سکوت میبرد؟
هر روز، هزاران زن در قزوین و سراسر ایران، با امید به ساختن فردا، از خانه بیرون میزنند؛ چشم به راهِ کاری مستقل، رؤیایی کوچک، آرامشی برای خود و خانواده. اما گاهی، همین مسیر بازگشت، آخرین خط زندگی میشود؛ وقتی اعتماد به یک خودرو، به اعتماد بدفرجام بدل میشود.