پدرش در همین سن، خانه داشت، خانواده تشکیل داده بود و آینده را کموبیش میشناخت. خودش اما در ۳۱سالگی هنوز نمیداند سال آینده در قزوین خواهد بود یا در کشوری دیگر. پدر از ثبات میگوید و پسر از مهاجرت. پدر از سالهای کار و ساختن زندگی حرف میزند و پسر از بازاری که به گفته او دیگر شبیه گذشته نیست این فقط روایت یک خانواده نیست؛ داستان فاصلهای است که آرامآرام میان تجربه والدین و رؤیای فرزندان شکل گرفته است.
در سکوتِ کتابخانهها، پشت درِ اتاقهای پایاننامه، روی نیمکتهای حیاط دانشگاهها و در پروازهای بیصدا به مقصد تهران، شهرهای دیگر یا آنسوی آبها، نسلی از نخبگان در رفتوآمد است؛ نسلی که سالها درس خوانده، مقاله نوشته و طرح پژوهشی تعریف کرده و حالا میان سه راه مانده است: ماندن در شهری که برایش فرصت و شأن حرفهای قائل نیست، مهاجرت به پایتخت و شهرهای دیگر، یا خروج از کشور. قزوین که قرنها «دیار عالمان و عارفان» خوانده شده، امروز با تناقضی تلخ روبهروست: در بنرها و سخنرانیها از نخبگان تجلیل میشود، اما در عمل هنوز جایگاه واقعی برای آنان باز نشده است.