در روزهایی که شهرها زیر سایه اضطراب و اخبار جنگ نفس میکشیدند، گروهی از شهروندان بیش از دیگران در سکوت و فراموشی ماندند؛ افرادی که حتی در روزهای عادی هم برای دسترسی به سادهترین امکانات زندگی با دشواری روبهرو هستند. جنگ برای بسیاری، فقط صدای انفجار و نگرانی از آینده بود، اما برای بخشی از افراد دارای معلولیت، به معنای گرفتار شدن در خانههایی بود که راه خروج امنی نداشتند، داروهایی که پیدا نمیشد و شبهایی که میان ترس، درد و بیخبری صبح میشد.
چرخهای ویلچر روی شیب تند میلغزند. صدای ساییدهشدن فلز بر آسفالت، در همهمه عصرگاهی خیابان گم میشود. نگاهها میآیند و میروند؛ بیآنکه مکثی کنند. اینجا شهر است؛ جایی که برای بسیاری فقط یک رفتوآمد معمولی است، اما برای بعضیها، هر قدمش آزمون است. آزمونی که نه از ناتوانی بدن، که از ناتوانی شهر میآید. این گزارش، روایت ترحم نیست؛ روایت مسئولیت است. روایت فاصلهای عمیق میان قانون و زندگی. فاصلهای که هر روز، در کوچهها، پیادهروها و ساختمانهای شهر، خودش را تکرار میکند.
چهار سال زمان برای تغییر، برای ساختن شهری که همه شهروندان—فارغ از محدودیتهای فیزیکی—بتوانند در آن بهراحتی زندگی کنند، اما نتیجه چه شد؟ هیچ! شورای ششم شهر قزوین که در ظاهر خود را مدافع حقوق افراد دارای معلولیت نشان میداد، در عمل هیچ اقدامی برای مناسبسازی شهر انجام نداد.