تابستان هنوز از راه نرسیده، اما اضطراب جابهجایی زودتر از گرمای هوا خودش را به خانههای قزوین رسانده است. این روزها در بسیاری از بنگاههای املاک شهر، بیشتر از آنکه صحبت از خرید و فروش باشد، حرف از «صبر کردن» است؛ صبر مستأجر برای پیدا کردن خانهای که از توانش خارج نباشد، تردید مالکی که نمیداند الان زمان فروش است یا نه و نگرانی خانوادههایی که هر سال، سهم بیشتری از درآمدشان را باید صرف داشتن یک سقف معمولی کنند.
هشت سال است که چشمبهراه سقفیاند؛ زنانی که هر روز در میان دلهره اجارهخانه، نگاه فرزندانشان و وعدههای تکراری مدیران، بار سنگین زندگی را به دوش میکشند. مهرگان، که قرار بود مأوای امن خانوادههای بیپناه باشد، امروز برای بسیاری از مددجویان کمیته امداد به نماد یک انتظار طولانی تبدیل شده؛ انتظاری که هر بار تاریخ تازهای پیدا میکند اما هیچگاه به روز تحویل نمیرسد.
در تازهترین سفر استانی دولت، قزوین فقط میزبان رئیسجمهوری نبود که برای افتتاح چند پروژه آمده باشد؛ میزبان روایتی فشرده از مشکلات، دغدغهها و امیدها بود. شهری که زیر پایش دشتِ در حالِ فرونشست، بالای سرش بحران آب و کمبود تختهای بیمارستانی، و در متنش نابرابری آموزشی و پروژههای نیمهتمام نشستهاند، اینبار رئیسجمهوری را روبهرو داشت که صریح گفت ریشه بخش مهمی از مشکلات امروز، نه در خیابان، بلکه در مهدکودک، مدرسه و دانشگاه گم شده است.
در سایه آمارهای رسمی و وعدههای ناتمام، نسل تازهای از جوانان در استان قزوین قد کشیدهاند؛ نسلی تحصیلکرده، پرانرژی و امیدوار، اما بینصیب از خانه، شغل پایدار و افق روشن. آنها نه صرفاً به دنبال سقفی بالای سر، بلکه خواهان جایی درخور برای ماندن، ساختن و بودناند؛ خانهای به نام خود، در سرزمینی که دوستش دارند. این گزارش، تلاشی است برای شنیدن صدای کسانی که هنوز ایستادهاند، هنوز میخواهند بمانند، و هنوز سهمی از آینده میطلبند.