حوادث تلخ دیماه، تنها خیابانهای قزوین را متأثر نکرد؛ تریبونها نیز رنگ دیگری گرفتند. آیتالله «حسین مظفری» که پیشتر بیشتر با لحن آرام و خطبههای کمتنش شناخته میشد، در هفتههای پس از آن وقایع، با صراحتی کمسابقه وارد میدان شد. هشدار به افرادی که برای شعار دادن فراخوان داده بودند، استفاده از واژه «مزدور» برای برخی عناصر فعال در اعتراضات و ناآرامیها و تهدید به واکنش مردمی، نشان داد که امام جمعه قزوین تصمیم گرفته در این مقطع، موضعی روشن و بیابهام اتخاذ کند.
قزوین در ۱۸ و ۱۹دیماه فقط شاهد یک واقعه تلخ نبود؛ به آیینهای بدل شد که در آن، آنچه سالها زیر پوست شهر انباشته شده بود، بیپرده دیده شد: خشمهای فروخورده، بیاعتمادیهای مزمن، زبانهایی که دیگر به هم نمیرسیدند و خانوادههایی که ناگهان در میانه التهاب، زندگیشان به دو نیم شد. مرگ انسانها، در هر زمینه و هر شرایطی، خط قرمزی است که جامعه نباید از آن عبور کند؛ و وقتی این خط شکسته میشود، مسئله دیگر صرفاً «مدیریت بحران» نیست، بلکه پرسشی بنیادیتر پیش روی ما قرار میگیرد: چگونه به نقطهای رسیدهایم که جان انسانها در میدان التهاب، چنین بیپناه میشود؟
ناآرامیهای اخیر فقط خیابانهای ملتهب و تصاویر دود و آتش نبود؛ روایت انسانهای بیپناهی بود که در میانه گرانی، ناامنی و خشم انباشته، بیآنکه نقشی در آشوب داشته باشند، جان خود را از دست دادند. شهروندانی عادی، کارگر، رهگذر، کاسب یا خانوادههایی که قربانی خشونتی شدند که از کنترل خارج شد.
شبهایی هست که شهر فقط تاریک نمیشود؛ سنگین میشود، تلخ میشود و غم، آرام و بیصدا از کوچهها عبور میکند. هجدهم و نوزدهم دیماه برای قزوین از همین جنس شبها بود؛ شبهایی که صدای آژیر، دود،شلیک گلوله، اضطراب و خبرهای ضدونقیض، جای گفتوگو و آرامش را گرفت. آنچه در این دو شب رخ داد، نه صرفاً یک ناآرامی مقطعی بود و نه فقط یک بحران امنیتی. قزوین با واقعیتی تلخ روبهرو شد: جان انسانهایی از دست رفت و زخمی عمیق در حافظه اجتماعی این شهر باقی ماند.