وقت دور زدن، عجله زیاد باعث شد بزنم به ماشین دیگری. مدل و نوع ماشین را فراموش کردهام. اما عصبانیت راننده را هیچوقت فراموش نمیکنم. ضربه آرام بود و خسارت زیادی به اتومبیل وارد نشده بود. اما باید همان خسارت کم هم جبران میشد. دخترم نگران بود. وقت پیاده شدن با لحنی که معمولا دل پدرها نرم میشود گفت بابا دعوا نکنی. قصد دعوا نداشتم. اصولا به چند دلیل اهل جنگ و دعوا نیستم. دعوا روح آدم را کدر، مهرش را زائل، کینهاش را افزون، دیدش را تیره، طبعش را حقیر و ذهنش را آشفته میکند. شاید بههمینخاطر از آدمهای اهل دعوا گریزانم و برای رفاقت ترجیح میدهم کنار کسی بایستم که مثل خودم از جنگ و دعوا بیزار باشد. بیزار باشد ولی نترسد. ترس از جنگ و دعوا هم بدتر است. البته ترس همگانی وگرنه ترسی که از دیوار شکسته و سگ هار و… بوجود میآید بسیار هم خوب است. بگذریم و برگردم به ماجرای تصادف سالها پیش. از اتومبیل پیاده شدم تا از راننده اتومبیل خسارت دیده عذر خواهی کنم. او هم پیاده شد تا دعوا را شروع کند. چهرهاش اینطور نشان میداد. به طرف همراه افتادیم. روبرو که شدیم گفتم: من مقصرم. ازتون معذرت میخوام. حرفم تمام نشده مرد عصبانی نگاهی به سمت اتومبیلش برگشت. در را باز کرد و پشت رل نشست و با عصبانیت گفت: مرتیکه مقصره، مسخرم میکنه. بعد ویراژی داد و رفت. توی راه دخترم پرسید چی شد؟. گفتم گمانم عذر خواهیم را پذیرفت.
امروز: مواظب خودمان باشیم
مرد میوهفروش توی بازارچه سپه، کاهو را میکشد. توی صفحه ترازوی دیجیتال قیمتش برای روند شدن ۱۵۰۰ریال کم دارد. مرد میوه فروش تقاضای پول روند میکند. میگویم کمتر نشد؟ دوباره کاهو را توی ترازو میگذارد. اشتباه ندیدهام و حق بامن است. اما مرد میگوید: درسته. پول درخواستیاش را به طرفش میگیرم. با خودم فکر میکنم شاید ۱۵۰۰ریال را نقد بدهد یا هویجی بگذارد کنار کاهوها، مرد این کار را نمیکند. ویرم میگیرد ادای آمران به معروف را در بیاورم. یادش میاندازم سالهای قبل از انقلاب کاسبین باید مکاسب را میخواندند (یا میدانستند) مرد از اینکه او را دزد دانستهام عصبی میشود. هر چه فکر میکنم یادم نمیآید کی او را دزد خواندم. مرد بعدش سراغ دزدهای بزرگ کشور میرود و یادم میاندازد جرات ندارم به آنها چیزی بگویم. میگویم: آنها را به اندازه تو دوست ندارم بخاطر این چیزی به آنها نمیگویم. بگذار مزه جهنم را بچشند. مرد عصبانیتر میشود. اصلا من میخوام برم جهنم به تو چه؟ دیگر جای ماندن نیست. دستش را میگیرم و با مهر فشارش میدهم و می گویم: مواظب خودت باش. دستش را از دستم بیرون میکشد و با عصبانیت میگوید: خودت مواظب باش.
فردا: شاید انسانها بیشتر شدن
در اینکه در تمام جامعه آدمهای خوب و بد کنار همند شکی نیست. اما در کشوری که مردمش در دین پیرو محمد(ص)، علی(ع)، حسین(ع)، حسن(ع)، فاطمه(ص) و… است و در آن سیاستمدارانی چون کوروش، امیر کبیر، مصدق و … حکومت کردهاند و ادیبانی همچون سعدی و… مردمداری، راستگویی و… را تکرار کردهاند، باید آدمهای بدش آنقدر کم باشند که بهدیده نیایند.
امروز: مواظب خودمان باشیم
مرد میوهفروش توی بازارچه سپه، کاهو را میکشد. توی صفحه ترازوی دیجیتال قیمتش برای روند شدن ۱۵۰۰ریال کم دارد. مرد میوه فروش تقاضای پول روند میکند. میگویم کمتر نشد؟ دوباره کاهو را توی ترازو میگذارد. اشتباه ندیدهام و حق بامن است. اما مرد میگوید: درسته. پول درخواستیاش را به طرفش میگیرم. با خودم فکر میکنم شاید ۱۵۰۰ریال را نقد بدهد یا هویجی بگذارد کنار کاهوها، مرد این کار را نمیکند. ویرم میگیرد ادای آمران به معروف را در بیاورم. یادش میاندازم سالهای قبل از انقلاب کاسبین باید مکاسب را میخواندند (یا میدانستند) مرد از اینکه او را دزد دانستهام عصبی میشود. هر چه فکر میکنم یادم نمیآید کی او را دزد خواندم. مرد بعدش سراغ دزدهای بزرگ کشور میرود و یادم میاندازد جرات ندارم به آنها چیزی بگویم. میگویم: آنها را به اندازه تو دوست ندارم بخاطر این چیزی به آنها نمیگویم. بگذار مزه جهنم را بچشند. مرد عصبانیتر میشود. اصلا من میخوام برم جهنم به تو چه؟ دیگر جای ماندن نیست. دستش را میگیرم و با مهر فشارش میدهم و می گویم: مواظب خودت باش. دستش را از دستم بیرون میکشد و با عصبانیت میگوید: خودت مواظب باش.
فردا: شاید انسانها بیشتر شدن
در اینکه در تمام جامعه آدمهای خوب و بد کنار همند شکی نیست. اما در کشوری که مردمش در دین پیرو محمد(ص)، علی(ع)، حسین(ع)، حسن(ع)، فاطمه(ص) و… است و در آن سیاستمدارانی چون کوروش، امیر کبیر، مصدق و … حکومت کردهاند و ادیبانی همچون سعدی و… مردمداری، راستگویی و… را تکرار کردهاند، باید آدمهای بدش آنقدر کم باشند که بهدیده نیایند.
حسن لطفی


