• امروز : جمعه - ۸ خرداد - ۱۴۰۵
  • برابر با : 13 - ذو الحجة - 1447
  • برابر با : Friday - 29 May - 2026
دیروز، امروز، فردا

  • کد خبر : 3474
  • 27 نوامبر 2015 - 18:16
خوب و بد همه جا هست؛ منظورم همه چیزهایی است که در دنیا وجود دارد. البته بیشتر از اشیا، حیوان، درخت و گیاه، آدمیزاد دو پا مشمول این قاعده است. آدمی که در هر پست و مقام، لباس، شهر و... باشد، می‌تواند خوب، بد، زشت، زیبا و گاهی هم خاکستری باشد.

 ناگفته نگذاریم که بد مطلق و خوب مطلق اگر هیچ نباشد، بسیار کم است. ممکن است شخصی برای من خوب باشد و برای دیگری بد و برعکس. بگذریم اینها را گفتم که از معلمی خوب و کتابداری بد بگویم. اولی مرا با کتاب آشنا کرد و دومی صاحب کتابخانه‌ام کرد. لابد با خودتان می‌گویید این که هر دو خوب است، پس چرا… عجله نکنید. شرحش همه چیز را معلوم می‌کند.
اهل دهی بودیم که درس خواندن در آن برای خانواده‌ها جذابیت چندانی نداشت. به‌خاطر همین کلاسی که در آن درس می‌خواندم اول و دوم و سوم ابتدایی را با هم داشت. معلم بخشی از کلاس را با اولی‌ها و بقیه را با دومی و سومی‌ها می‌گذراند. من شاگرد کلاس اول بودم، اما چون مثل پدر خدا بیامرزم جمع و تفریق را بلد بودم گاهی جواب سوال مربوط به کلاس‌های بالاتر را هم می‌دادم. معلم که آقای مهربانی بود به‌خاطر‌همین حاضر جوابی اسم من را توی لیست کلاس‌های بالاتری نوشت که قرار بود به کتابخانه‌ای معرفی شوند که در روستایی با فاصله سه‌کیلومتری روستای ما بود. شرح این سفرهای همراه با کتاب را در همین ستون داده‌ام. اگر نخوانده‌اید فقط بدانید که شوق و لذت کتابخوانی را در فاصله سه‌کیلومتر بین دو روستا کشف کردم. کشفی که معلم مهربانی مرا با آن آشنا کرد.
اهل شهری شدیم که کتابخانه‌هاش کم نبود. این یعنی خبر خوبی برای من که عاشق کتاب شده بودم. اگر اشتباه نکنم عضو دو کتابخانه شدم؛ کتابخانه‌هایی که اکثر کتابدارهایش خوب بودند. همه‌شان نه، یکی‌شان بد بود. شاید هم من اینطور فکر می‌کردم؛ تندخو، عجول، کم‌حوصله و بدبین بود. نه کتابی معرفی می‌کرد و نه می‌شد از او بخواهی کتابی بیاورد. از شانس بد و شاید هم خوب من همیشه وقت ورود من او پشت پیشخوان بود و هر بار با حس بدی کتاب به دست از کتابخانه بیرون می‌آمدم. یک‌بار هم سر کتابی که من ترمیمش کرده بودم با هم حرفمان شد. می‌گفت تو کتاب را پاره کردی. گفتم خانم محترم من کتاب را ترمیم کردم، او گفت و من گفتم و آخرش از کتابخانه بیرون آمدم و این آخرین‌بار بود که آن خانم کتابدار بد عُنق، اما زیبا را دیدم. از فردای آن روز پولِ تو جیبی‌ام خرج خریدن کتاب شد و شدم صاحب کتابخانه‌ای کوچک.

امروز: دست در جیب دیگران
نمی‌دانم چرا نمی‌توانم مطلبی را از طریق صفحه کوچک مونیتور گوشیم یا صفحه بزرگ لپ‌تاپی بخوانم. ترجیح می‌دهم کتاب باشد و آن را ورق بزنم. البته کتابخانه‌های مجازی هم بد نیست. اینکه صدها کتاب برود توی یک DVD یا فلش خیلی خوب است، اما این وقتی خوبتر می‌شود که این کتاب‌ها خوانده شود و از آن مهمتر برای تهیه‌اش حق نویسنده‌اش را بپردازیم. یادمان باشد محتویات تمام کتاب‌ها حاصل عمری است که یکی صرف کرده و اگر ما بابت این عمر صرف شده سهم خودمان را ندهیم و از حاصل این عمر بهره ببریم انگار دستمان را کرده‌ایم توی جیب دیگران و پول برداشته‌ایم. دیگرانی که رضایتی از این کار ما ندارند.

فردا: روز خوش نویسندگان و خوانندگان

فردا چه می‌شود را نه من می‌دانم نه شما، اما دوست دارم فردا روز خوش نویسندگان، کتابخانه‌ها، کتابداران، کتابخوانان و کتاب باشد؛ این یعنی مرگ جهل، داعش، حماقت، ظلم، ریا، نیرنگ، و همه بدی‌ها و پیروزی همه دانایی‌ها و همه خوبی‌ها.

حسن لطفی

لینک کوتاه : https://farvardinemruz.ir/?p=3474

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.