-از ورود تان به جهان موسیقی بگویید. اصلا چطور شد به موسیقی و این ساز علاقمند شدید؟
موسیقی در خانه ما نه یک سرگرمی، بلکه بخش طبیعی زندگیمان بود. پدربزرگم صاحب صدایی خوش و نوازنده نی بود، در کنار نوای دلنشین تنبور پدر و طنین سنتور عموی بزرگم، خانهمان همیشه سرشار از نغمه بود. پدرم نخستین کسی بود که مسیر مرا شکل داد.
در سال۱۳۷۸ با راهنمایی و تشویق پدرم وارد کلاسهای استاد کمال رضایی شدم و به مدت دو سال نزدش سهتار آموختم. سپس کمی بعد هدیه تولدم از طرف پدرم یک ویولن بود که جهت تازهای به زندگی هنریام بخشید. از تابستان۱۳۸۰ برای فراگیری نوازندگی ویولن در کلاسهای استاد «شهرام غلامپور» شرکت کردم اما نقطه عطف مسیرم زمانی بود که برای اولین بار دستم را روی کلاویههای پیانو گذاشتم. در همان لحظه، جهان برایم شفاف شد. تمام چیزی که سالها با گوش میجستم، اینبار زیر انگشتانم معنا میگرفت. انگار وارد راهی شده بودم که با نور آفتاب ظهر تابستان روشن شده باشد؛ مسیری واضح، بیابهام، مستقیم. همان لحظه فهمیدم که پیانو ساز «خانه من» است.
از سال۱۳۹۲ زیر نظر استادانی چون «فرامرز نصیری» و «رسول کرچی پیانو» را آموختم و از سال۱۳۹۷ تا امروز، در آموزشگاه موسیقی «کوک» پیانو تدریس میکنم؛ تجربهای که نه فقط انتقال دانش، بلکه ساختن مسیرهای اختصاصی برای هنرجویانم است.
در سال۱۴۰۲ ورود به کلاسهای آهنگسازی استاد «شیرکوهی» و بهرهمندی از آموزههای ارزشمند «فریماه قوامصدری»، نگاه مرا به موسیقی عمیقتر کرد؛ نگاهی که اکنون در تدریس و نوازندگیام نقش اصلی را دارد: ترکیبی از دقت تکنیکی، آزادی بیان و جستوجوی امضای شخصی هر نوازنده.
-.پیانو از آن سازهایی است که از همان ابتدا دو نیمکره مغز را فعال میکند و همزمان با دو دست دو چیز مختلف را نواختن مشکل است. چگونه به شاگردانتان در این مسیر کمک میکنید که دلزده نشوند؟
هماهنگکردن دو دست در پیانو، چالشی است که بسیاری از هنرجویان با آن مواجه میشوند، اما با روشهای درست میتوان مسیر یادگیری را شفاف و جذاب کرد. من روی تفکیک دستها و تمرین آهسته تأکید دارم: هر دست ابتدا جداگانه با مترونوم تمرین میشود تا سرعت و دقت تثبیت گردد. پس از آن، هماهنگی طبیعیتر شکل میگیرد و هنرجو تجربهای مثبت از پیشرفت کسب میکند.
تمرین ذهنی نیز بخش مهمی است؛ یعنی هنرجو بدون لمس ساز، قطعه را در ذهن تصور میکند و جملهها و ریتمها را مرور میکند. این کار، مسیر یادگیری را روشنتر و مطمئنتر میسازد.
برای جذابیت بیشتر، بازیهای ریتمیک و همراهی من با هنرجو به کلاسها اضافه میشود. این روشها باعث میشوند تمرینها نه تنها مفید بلکه سرگرمکننده و انگیزهبخش باشند و هنرجو از مسیر یادگیری دلزده نشود.
-روش آموزشی شما بر چه پایهای است؟ آیا از مکتب یا متد خاصی پیروی میکنید؟ (مثلاً سوزوکی، چرنـی، یا متدهای ترکیبی).
در تدریس پیانو، من از روشهای ترکیبی بهره میبرم، زیرا هر متد و هر فیلد آموزشی نقاط قوت خاص خود را دارد و هیچ یک به تنهایی نمیتواند تمام نیازهای هنرجو را پوشش دهد. ترکیب هانون، اشمیت، بیر، چرنـی، برگمولر، باخ، اینوانسیونها و انامگ دانلا، باعث میشود تکنیک هنرجو به مراتب پیشرفت کند و درجا نزند.
برای مثال، یک هنرجوی مبتدی که میخواهد اتود ساده برگمولر را اجرا کند، ابتدا با هانون یا اشمیت انگشتان و استقلال دستها را تقویت میکند. سپس با چرنـی یا تمرین ذهنی ریتم و دقت تثبیت میشود و نهایتاً با برگمولر یا اینوانسیونها احساس و جملهبندی موسیقایی به اجرا اضافه میشود.
همچنین هر هنرجو مسیر اختصاصی خود را دارد؛ طراحی مسیر یادگیری مانند ساختن یک اثر هنری است، جایی که الهامات کوچک و نشانهها، راهنمای هنرجو برای رسیدن به بیان شخصی و پیشرفت واقعی هستند.
-چگونه میان آموزش تکنیک و پرورش احساس هنری تعادل برقرار میکنید؟
در آموزش پیانو همیشه باور دارم که تکنیک، ابزاری است برای بیان موسیقی، نه هدف نهایی. الهام من از استادان بزرگی چون هانریش نئوهاوس، گلن گولد، آرتور هورویتس و آلفرد کورتو میآید. نئوهاوس معتقد بود که نوازنده باید صدای قطعه را پیش از نواختن در ذهن بشنود و هر حرکت تکنیکی باید در خدمت تحقق این تصور باشد. این دیدگاه، ترکیبی از تمرکز ذهنی، دقت تکنیکی و حساسیت به جملهبندی را آموزش میدهد.

من سالها این روش را در کلاسهایم با آزمون و خطا تجربه کردهام و دریافتهام که بهترین مسیر برای رشد واقعی هنرجو، الهام گرفتن از الگوهای کهن و آموزههای استادان بزرگ است. این رویکرد به هنرجو اجازه میدهد ابتدا قطعه را در ذهن تصویرسازی کند، سپس با تمرین تکنیکی و تحقیق درباره آهنگساز و فضای تاریخی اثر، آن را با هویت و احساس شخصی به اجرا برساند. در نهایت، نوازنده نه تنها صحیح مینوازد، بلکه موسیقی را با حس زنده و آگاهانه خود بیان میکند.
-نقش موسیقی در تربیت ذهن و روح کودکان را چطور توصیف میکنید؟
وقتی کودک برای نخستینبار پشت پیانو مینشیند، انگار جهان آرامتر میشود. صدای اولین نتها هرچند ساده و خام؛ مثل جرقهای کوچک در وجودش روشن میشود؛ جرقهای که اگر درست هدایت شود، تبدیل به نوری میشود که تا سالها همراهش خواهد ماند.
موسیقی، بیآنکه کودک بداند، در دلش جا باز میکند. آنها با هر جملهای که مینوازند، یاد میگیرند حسهایشان را بیان کنند، واژه پیدا کنند برای چیزهایی که نمیتوانند بگویند. اما شاید مهمترین بخش این مسیر، تربیت ذهن و درونِ کودک باشد. در تمرین کردن، کودک یاد میگیرد که بعضی چیزها با عجله به دست نمیآیند؛ میبیند اگر امروز جملهای سخت است، چند روز کار آرام و منظم چطور آن را رام میکند و لحظهای که بالاخره همان قطعهی «ناممکن» را کامل مینوازد، همان لحظهای است که میفهمد میتواند و تلاش، نتیجه دارد؛ در کنار اینها، من همیشه تلاش میکنم کودک تجربه اجرا در جمع را هم داشته باشد. رسیتالهای کوچک در آموزشگاه، اجراهای گروهی یا حتی نواختن در جمع خانواده، همگی به او کمک میکند که بدنش در برابر اضطراب اجرا مقاوم شود و اعتماد به نفسش شکل بگیرد. بارها دیدهام که همین تجربههای کوچک، درونیترین بخش روح کودک را آرام و محکمتر میکند. برای من، موسیقی فقط مهارتی هنری نیست؛ نوعی تربیت ذهن و جان است، راهی که کمک میکند کودک خودش را بهتر بشناسد، به تواناییهایش اعتماد کند و یاد بگیرد با جهان درونیاش صلح و گفتوگو داشته باشد.


