آنها با وجود تمام شکنجه هایی که برای رسیدن به آرمان های خود تحمل کردند، اکنون از نسل جوان امروز دلگیرند؛ به این دلیل که از آنها نه تنها به عنوان قهرمان یاد نمی کنند، بلکه شرایط فعلی امروز، ضعفها و مطالبات حل نشده را از چشم آنها میبینند. در ادامه گفت وگوی فروردین امروز را با ۲ مبارزی که دوران حکومت پهلوی، محکوم به حبس ابد شده بودند، میخوانید:
دستگیری در الموت
محمدیوسف باروتی، یکی از مبارزان پیش از انقلاب در خصوص شرایط آن دوران به «فروردین امروز» میگوید: «در سال ۱۳۵۱ که دیپلم گرفتم به خدمت سربازی رفتم و در۴بهمن سال ۱۳۵۴ درحالی که کمتر از یک ماه بود در روستاهای الموت معلم شدهبودم برای فعالیتهایی که در سالهای ۴۸ و ۴۹ در دوره دانش آموزی داشتم توسط کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک دستگیر شدم.» او ادامه می دهد: «البته دستگیری من ارتباطی به شغلم نداشت و دوستانم یک ماه قبل دستگیر شدهبودند که ساواک از طریق آموزش و پرورش مکان من را شناسایی کردهبود و وقتی به اداره فراخوانده شدم، همان جا دستگیر و شبانه به شهربانی قزوین منتقل شدم.» این مبارز انقلابی در مورد کمیته مشترک، نحوه اعتراف گیری ساواک و ملاقاتهای زندانیان،چنین توضیح می دهد: «کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک که الان موزه عبرت شدهاست، آن زمان بازداشتگاه بود. در آن مکان، نه تنها ملاقاتی نبود، بلکه هیچ اطلاعاتی هم به خانوادهها نمی دادند و ما مثل گمشده بودیم. آنجا هر کسی که زنده بیرون میآمد، میتوانستند از طریق نامه نگاری با خانوادههایشان ارتباط برقرار کنند.»
دستگیری در الموت
محمدیوسف باروتی، یکی از مبارزان پیش از انقلاب در خصوص شرایط آن دوران به «فروردین امروز» میگوید: «در سال ۱۳۵۱ که دیپلم گرفتم به خدمت سربازی رفتم و در۴بهمن سال ۱۳۵۴ درحالی که کمتر از یک ماه بود در روستاهای الموت معلم شدهبودم برای فعالیتهایی که در سالهای ۴۸ و ۴۹ در دوره دانش آموزی داشتم توسط کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک دستگیر شدم.» او ادامه می دهد: «البته دستگیری من ارتباطی به شغلم نداشت و دوستانم یک ماه قبل دستگیر شدهبودند که ساواک از طریق آموزش و پرورش مکان من را شناسایی کردهبود و وقتی به اداره فراخوانده شدم، همان جا دستگیر و شبانه به شهربانی قزوین منتقل شدم.» این مبارز انقلابی در مورد کمیته مشترک، نحوه اعتراف گیری ساواک و ملاقاتهای زندانیان،چنین توضیح می دهد: «کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک که الان موزه عبرت شدهاست، آن زمان بازداشتگاه بود. در آن مکان، نه تنها ملاقاتی نبود، بلکه هیچ اطلاعاتی هم به خانوادهها نمی دادند و ما مثل گمشده بودیم. آنجا هر کسی که زنده بیرون میآمد، میتوانستند از طریق نامه نگاری با خانوادههایشان ارتباط برقرار کنند.»
شکنجهگاه ساواک
او ادامه می دهد: « من ۶ – ۷ ماه در کمیته مشترک بودم، در حالی که خانوادهام کاملا بی اطلاع بودند. آنجا شرایط خیلی سختی بود؛ شکنجه با شلاق، آپولو و سلولهای انفرادی بدون هیچ گونه هواخوری… با این حال من یک زمستان، بهار و تابستان آن جا بودم.»
باروتی، در خصوص وکیل و دفاع از متهمان در دادگاه نظامی میگوید: «وکیل های ما تسخیری بودند که خود دادگاه تعیین میکرد؛ اما ما اعتقادی به این مسائل نداشتیم، زیرا دادگاه ارتش فرمالیته و نمایشی بود؛ یعنی بازجوی من قبل تر میزان محکومیت من را گفته بود. آن زمان از من پرسیده بود که اعدام کنیم یا محکومیت ابد بدهیم که گفتم اعدام کنید. بعد بازجویم به من گفت :«اعدام کنیم راحت میشوی» و این طور شد که دادگاه نظامی به من حکم ابد داد.» این فعال سیاسی پیش از انقلاب، در پاسخ به این پرسش که خانواده مخالفتی با فعالیتهای شما نداشتند، توضیح میدهد: «من آن دوران مجرد بودم، با وجود این پدر و مادرم به شغل من احتیاج داشتند. به هر حال پدرم پیر بود و به سختی زندگی میگذراندند. پدر و مادرم خیلی اوایل در جریان نبودند، اما آمادهشان کرده بودم و همیشه به مادرم میگفتم خیلی روی من حساب نکنید و خلاصه آنها آمادگی داشتند و مخالفت و مشکلی هم با فعالیتم نداشتند.»
باروتی در خصوص شرایط شغلیاش در زمان دستگیری میگوید: «من ۱۰ روز بعد از دستگیری؛ یعنی در 14 بهمن ۵۴ قرار بود، در پتروشیمی صنعت نفت آبادان مشغول به تحصیل شوم که در ۴ بهمن دستگیر شدم؛ البته پیش بینی کرده بودم که ممکن است امکانش فراهم نشود و به همین دلیل شغل معلمی را موقتاً انتخاب کردهبودم و زمانی که به روستای الموت برای معلمی رفته بودم، بازداشت و بعد محکوم به حبس ابد شدم و زمانی که من از زندان بیرون آمدم ۳ سال گذشته بود و آن زمان موقعیت تحصیلم از دست رفت.»
باروتی ادامه می دهد: «معلم پیمانی بودم که بازداشت شدم و آن هم سابقه ای برای من محسوب نمیشد. بعد زندان پیش آقای رجایی رفتم که آن زمان معاون وزیر بود، و با مساعدت ایشان به شغل معلمی برگشتم و الان هم بازنشسته شدهام.»
سیل دستگیریها با تغییر ایدئولوژی مجاهدین
یکی از مبارزان انقلابی دیگر که در آن دوران ۳سال از عمر خود را در زندان های رژیم شاه گذراندهبود، حجت الاسلام حسین علیخانی است. او در خصوص شرایط خود در دوران دستگیری به «فروردین امروز» میگوید: «سازمان مجاهدین که در سال۵۴ تغییر ایدئولوژی داد، سیل دستگیریها بیشتر شد. در قزوین هوا سرد شدهبود. شبی زمستانی درحالیکه بخاری را روشن کردهبودم، در اتاقم در خانه ای که در زرگر،کوچه کنار مسجد آقاسید علی قرار داشت، مشغول مطالعه بودم. ساعت ۱۱ شب زنگ خانه را زدند و ریختند داخل منزل و کتابخانه مرا بازرسی کردند، البته سعی شان بر این بود که خانواده و بچهها که در اتاق دیگری خوابیده بودند، متوجه نشوند. تعدادی از کتابها را برداشتند و گفتند لباسهایت را بپوش و سپس راهی شهربانی شدیم و از آن جا به تهران رفتیم.»
او ادامه می دهد: «من حدودا ۳ ماه در کمیته مشترک در سلول انفرادی بودم. آن زمان اعتراف گیری ساواک از طریق شکنجه با زدن کابل به زیر پا، دستبند قپانی و آویزان کردن و آپولو در اتاق بازجویی بود. وجود کلاه آپولو برای این بود که فریادها، بازجوی شکنجهگر را آزار ندهد. زندانی و بازداشتی به قدری در کمیته مشترک زیاد بود که برای شکنجه باید در صف انتظار و نوبت میایستادیم و در زندان قصر برای دادگاه باید ماهها به انتظار مینشستیم.»
وکالت نمایشی از متهمان
این مبارز انقلابی درخصوص وکیل در دادگاه نظامی می گوید: «در روزهای آخر سال ۵۵ که به کمیته مشترک احضار شده بودم، بازجو از من پرسید: «چقدر محکوم شدی؟» گفتم: «ابد» و گفت: «از دادستانی ارتش از من پرسیدند ابد بدهیم یا اعدام؟ و چون اسلحه در پروندهات وجود داشته،من گفتم ابد.» معلوم بود و بیشتر معلوم شد که نظر، نظر یک بازجوی امنیتی ساواک است و دادگاههای فرمایشی برای این بود که به صورت قانونی به کار خود ادامه دهند. من هم وکیل داشتم؛ اما تسخیری بود؛ یعنی یک سرهنگ یا سرتیپی را که از خودشان بود، به عنوان وکیل در نظر می گرفتند که در جلسات دادگاه به جای اینکه از افراد دفاع کند، کلی به زندانی توهین می کرد که این موکل من نفهمیده، شما لطف کرده وکمکش کنید. »
این روحانی در پاسخ به این پرسش که خانواده شما چگونه امرار معاش میکردند، میگوید: «من در زمان دستگیری با همسر و دو فرزند کوچکم در قزوین در منزل آقای چرم فروش در کوچه زرگر زندگی میکردیم که آنها مدتی بدون هیچ گونه اطلاعی از من در قزوین ماندند. زمانی که در زندان بودم، شنیدم که از دوجهت خیلی به اینها سخت گذشته بود: یکی معیشت و دیگری ارتباط خانوادگی با دوستان که ارتباط را به طور کامل قطع کرده بودند.»
او ادامه میدهد: «خانواده ما با این وضع ناگزیر شدند، به روستایمان خیارج برگردند و نزد پدر و مادرهایمان زندگی کنندکه بعد از آن، من به همراه جمع زیادی از دوستان و هم بندان بعد از ۳۴ ماه از زندان آزاد شدیم.»
گفتههای مبارزان انقلابی و تصور حجم ستمی که بر آن ها رفتهاست؛ از آرمانی والا و هدفی ارزشمند در راستای آزادی و آزادی خواهی حکایت دارد که با اندیشههای مختلف برای اعتلای وطن مبارزه کردند. جوانان امروز باید نگاه عمیق تری نسبت به گذشته و تاریخ خود داشتهباشد و قدردانی از فداکاریهای این افراد را وظیفه ای لازم برای خود بدانند؛ چراکه این افراد سهم بزرگی در مبارزه با استبداد و دیکتاتوری طاغوت داشتهاند.
او ادامه می دهد: « من ۶ – ۷ ماه در کمیته مشترک بودم، در حالی که خانوادهام کاملا بی اطلاع بودند. آنجا شرایط خیلی سختی بود؛ شکنجه با شلاق، آپولو و سلولهای انفرادی بدون هیچ گونه هواخوری… با این حال من یک زمستان، بهار و تابستان آن جا بودم.»
باروتی، در خصوص وکیل و دفاع از متهمان در دادگاه نظامی میگوید: «وکیل های ما تسخیری بودند که خود دادگاه تعیین میکرد؛ اما ما اعتقادی به این مسائل نداشتیم، زیرا دادگاه ارتش فرمالیته و نمایشی بود؛ یعنی بازجوی من قبل تر میزان محکومیت من را گفته بود. آن زمان از من پرسیده بود که اعدام کنیم یا محکومیت ابد بدهیم که گفتم اعدام کنید. بعد بازجویم به من گفت :«اعدام کنیم راحت میشوی» و این طور شد که دادگاه نظامی به من حکم ابد داد.» این فعال سیاسی پیش از انقلاب، در پاسخ به این پرسش که خانواده مخالفتی با فعالیتهای شما نداشتند، توضیح میدهد: «من آن دوران مجرد بودم، با وجود این پدر و مادرم به شغل من احتیاج داشتند. به هر حال پدرم پیر بود و به سختی زندگی میگذراندند. پدر و مادرم خیلی اوایل در جریان نبودند، اما آمادهشان کرده بودم و همیشه به مادرم میگفتم خیلی روی من حساب نکنید و خلاصه آنها آمادگی داشتند و مخالفت و مشکلی هم با فعالیتم نداشتند.»
باروتی در خصوص شرایط شغلیاش در زمان دستگیری میگوید: «من ۱۰ روز بعد از دستگیری؛ یعنی در 14 بهمن ۵۴ قرار بود، در پتروشیمی صنعت نفت آبادان مشغول به تحصیل شوم که در ۴ بهمن دستگیر شدم؛ البته پیش بینی کرده بودم که ممکن است امکانش فراهم نشود و به همین دلیل شغل معلمی را موقتاً انتخاب کردهبودم و زمانی که به روستای الموت برای معلمی رفته بودم، بازداشت و بعد محکوم به حبس ابد شدم و زمانی که من از زندان بیرون آمدم ۳ سال گذشته بود و آن زمان موقعیت تحصیلم از دست رفت.»
باروتی ادامه می دهد: «معلم پیمانی بودم که بازداشت شدم و آن هم سابقه ای برای من محسوب نمیشد. بعد زندان پیش آقای رجایی رفتم که آن زمان معاون وزیر بود، و با مساعدت ایشان به شغل معلمی برگشتم و الان هم بازنشسته شدهام.»
سیل دستگیریها با تغییر ایدئولوژی مجاهدین
یکی از مبارزان انقلابی دیگر که در آن دوران ۳سال از عمر خود را در زندان های رژیم شاه گذراندهبود، حجت الاسلام حسین علیخانی است. او در خصوص شرایط خود در دوران دستگیری به «فروردین امروز» میگوید: «سازمان مجاهدین که در سال۵۴ تغییر ایدئولوژی داد، سیل دستگیریها بیشتر شد. در قزوین هوا سرد شدهبود. شبی زمستانی درحالیکه بخاری را روشن کردهبودم، در اتاقم در خانه ای که در زرگر،کوچه کنار مسجد آقاسید علی قرار داشت، مشغول مطالعه بودم. ساعت ۱۱ شب زنگ خانه را زدند و ریختند داخل منزل و کتابخانه مرا بازرسی کردند، البته سعی شان بر این بود که خانواده و بچهها که در اتاق دیگری خوابیده بودند، متوجه نشوند. تعدادی از کتابها را برداشتند و گفتند لباسهایت را بپوش و سپس راهی شهربانی شدیم و از آن جا به تهران رفتیم.»
او ادامه می دهد: «من حدودا ۳ ماه در کمیته مشترک در سلول انفرادی بودم. آن زمان اعتراف گیری ساواک از طریق شکنجه با زدن کابل به زیر پا، دستبند قپانی و آویزان کردن و آپولو در اتاق بازجویی بود. وجود کلاه آپولو برای این بود که فریادها، بازجوی شکنجهگر را آزار ندهد. زندانی و بازداشتی به قدری در کمیته مشترک زیاد بود که برای شکنجه باید در صف انتظار و نوبت میایستادیم و در زندان قصر برای دادگاه باید ماهها به انتظار مینشستیم.»
وکالت نمایشی از متهمان
این مبارز انقلابی درخصوص وکیل در دادگاه نظامی می گوید: «در روزهای آخر سال ۵۵ که به کمیته مشترک احضار شده بودم، بازجو از من پرسید: «چقدر محکوم شدی؟» گفتم: «ابد» و گفت: «از دادستانی ارتش از من پرسیدند ابد بدهیم یا اعدام؟ و چون اسلحه در پروندهات وجود داشته،من گفتم ابد.» معلوم بود و بیشتر معلوم شد که نظر، نظر یک بازجوی امنیتی ساواک است و دادگاههای فرمایشی برای این بود که به صورت قانونی به کار خود ادامه دهند. من هم وکیل داشتم؛ اما تسخیری بود؛ یعنی یک سرهنگ یا سرتیپی را که از خودشان بود، به عنوان وکیل در نظر می گرفتند که در جلسات دادگاه به جای اینکه از افراد دفاع کند، کلی به زندانی توهین می کرد که این موکل من نفهمیده، شما لطف کرده وکمکش کنید. »
این روحانی در پاسخ به این پرسش که خانواده شما چگونه امرار معاش میکردند، میگوید: «من در زمان دستگیری با همسر و دو فرزند کوچکم در قزوین در منزل آقای چرم فروش در کوچه زرگر زندگی میکردیم که آنها مدتی بدون هیچ گونه اطلاعی از من در قزوین ماندند. زمانی که در زندان بودم، شنیدم که از دوجهت خیلی به اینها سخت گذشته بود: یکی معیشت و دیگری ارتباط خانوادگی با دوستان که ارتباط را به طور کامل قطع کرده بودند.»
او ادامه میدهد: «خانواده ما با این وضع ناگزیر شدند، به روستایمان خیارج برگردند و نزد پدر و مادرهایمان زندگی کنندکه بعد از آن، من به همراه جمع زیادی از دوستان و هم بندان بعد از ۳۴ ماه از زندان آزاد شدیم.»
گفتههای مبارزان انقلابی و تصور حجم ستمی که بر آن ها رفتهاست؛ از آرمانی والا و هدفی ارزشمند در راستای آزادی و آزادی خواهی حکایت دارد که با اندیشههای مختلف برای اعتلای وطن مبارزه کردند. جوانان امروز باید نگاه عمیق تری نسبت به گذشته و تاریخ خود داشتهباشد و قدردانی از فداکاریهای این افراد را وظیفه ای لازم برای خود بدانند؛ چراکه این افراد سهم بزرگی در مبارزه با استبداد و دیکتاتوری طاغوت داشتهاند.
مهسا فلاح حسینی


