قرار بود جهان برای کودکان با رنگ مداد شمعی روایت شود؛ با دویدن در حیاط مدرسه، با قصههای پیش از خواب و با موسیقیهای سادهای که بیدغدغه در خانه میپیچد. اما تاریخ بارها این تصویر را شکسته است. جنگها، بیماریها، بلایای طبیعی و بحرانهای اجتماعی، نهفقط بزرگسالان که کودکان را نیز درگیر کردهاند. کودک بودن هیچگاه مصونیتی مطلق نبوده است؛ از بمب اتمی هیروشیما و هولوکاست تا جنگها و ناآرامیهای معاصر، کودکان نیز سهم خود را از ترس، فقدان و ناامنی بردهاند.
شبهایی هست که شهر فقط تاریک نمیشود؛ سنگین میشود، تلخ میشود و غم، آرام و بیصدا از کوچهها عبور میکند. هجدهم و نوزدهم دیماه برای قزوین از همین جنس شبها بود؛ شبهایی که صدای آژیر، دود،شلیک گلوله، اضطراب و خبرهای ضدونقیض، جای گفتوگو و آرامش را گرفت. آنچه در این دو شب رخ داد، نه صرفاً یک ناآرامی مقطعی بود و نه فقط یک بحران امنیتی. قزوین با واقعیتی تلخ روبهرو شد: جان انسانهایی از دست رفت و زخمی عمیق در حافظه اجتماعی این شهر باقی ماند.