قزوین در ۱۸ و ۱۹دیماه فقط شاهد یک واقعه تلخ نبود؛ به آیینهای بدل شد که در آن، آنچه سالها زیر پوست شهر انباشته شده بود، بیپرده دیده شد: خشمهای فروخورده، بیاعتمادیهای مزمن، زبانهایی که دیگر به هم نمیرسیدند و خانوادههایی که ناگهان در میانه التهاب، زندگیشان به دو نیم شد. مرگ انسانها، در هر زمینه و هر شرایطی، خط قرمزی است که جامعه نباید از آن عبور کند؛ و وقتی این خط شکسته میشود، مسئله دیگر صرفاً «مدیریت بحران» نیست، بلکه پرسشی بنیادیتر پیش روی ما قرار میگیرد: چگونه به نقطهای رسیدهایم که جان انسانها در میدان التهاب، چنین بیپناه میشود؟
در سکوتِ کتابخانهها، پشت درِ اتاقهای پایاننامه، روی نیمکتهای حیاط دانشگاهها و در پروازهای بیصدا به مقصد تهران، شهرهای دیگر یا آنسوی آبها، نسلی از نخبگان در رفتوآمد است؛ نسلی که سالها درس خوانده، مقاله نوشته و طرح پژوهشی تعریف کرده و حالا میان سه راه مانده است: ماندن در شهری که برایش فرصت و شأن حرفهای قائل نیست، مهاجرت به پایتخت و شهرهای دیگر، یا خروج از کشور. قزوین که قرنها «دیار عالمان و عارفان» خوانده شده، امروز با تناقضی تلخ روبهروست: در بنرها و سخنرانیها از نخبگان تجلیل میشود، اما در عمل هنوز جایگاه واقعی برای آنان باز نشده است.