در جهانی که هر روز بیشتر در چنبرهی تحولات اقتصادی گرفتار میشود، آیا میتوان هنوز هم از طبقه متوسط سخن گفت؟ اما پیش از آنکه به پاسخ این پرسش برسیم، نباید فراموش کنیم که این طبقه، مفهومی است ریشهدار در تاریخ اندیشه، از زمان ارسطو و مارکس گرفته تا وبر و بوردیو؛ متفکرانی که نقش و جایگاه این طبقه را در تحولات اجتماعی برجسته میدانستند.
طبقه متوسط؛ تعریفی که تغییر کرد
«کارل مارکس»، فیلسوف و جامعهشناس آلمانی، طبقه را گروهی از مردم با وضعیت اقتصادی مشترک میدانست که علاوه بر شرایط اقتصادی، به آگاهی طبقاتی نیز نیاز دارند. ماکس وبر، جامعهشناس و حقوقدان آلمانی، طبقه را نه صرفاً بر مبنای اقتصاد، بلکه بهعنوان یک سبک زندگی تعریف میکرد که در آن افراد، فارغ از تفاوتهای درآمدی، نگرشی مشابه به زندگی دارند. پیربوردیو، جامعهشناس فرانسوی، نیز طبقه را در قالب فضایی اجتماعی میدید که براساس میزان و نوع سرمایههای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی شکل میگیرد. اما در این میان، ارسطو، فیلسوف یونانی، طبقه متوسط را اساسیترین بخش جامعه برای حکمرانی و پایداری اجتماعی میدانست، چراکه این طبقه به اعتدال، قانونمداری و ثبات گرایش داشت.
فشارهای اقتصادی و زوال طبقه متوسط
با شدت گرفتن فشارهای اقتصادی و افزایش سرسامآور تورم، طبقه متوسط بهتدریج به حاشیه رانده شد. زمانی این طبقه نقش تعدیلکنندهای میان فقرا و ثروتمندان ایفا میکرد و امیدی برای ارتقای اجتماعی اقشار پاییندست بود، اما امروز، این تعادل برهم خورده است. شکاف طبقاتی در جامعه آنچنان عمیق شده که بسیاری از اعضای طبقه متوسط دیگر توان بازیگری در عرصه سیاست و اجتماع را ندارند و به گروهی منفعل تبدیل شدهاند که در سکوت نظارهگر تغییرات هستند.
در قزوین نیز، همچون بسیاری از دیگر نقاط کشور، آثار این افول بهوضوح دیده میشود. استاد دانشگاهی که زمانی میتوانست با درآمدش زندگی معقولی داشته باشد، امروز برای خرید یک لپتاپ یا تلفن همراه با مشکل مواجه است. کارمندی که تا دیروز میتوانست با برنامهریزی، مخارج زندگی را مدیریت کند، اکنون مجبور است بین پرداخت اجارهخانه و خرید کتاب یا رفتن به سینما یکی را انتخاب کند. این وضعیت تنها به کاهش کیفیت زندگی محدود نمیشود؛ بلکه با افزایش حس نارضایتی، ناامیدی و سرخوردگی، بستری برای گسترش آسیبهای اجتماعی فراهم کرده است.
افول ارزشهای اجتماعی و فرهنگی
طبقه متوسط همواره حامل ارزشهایی چون مطالبهگری اجتماعی، کرامت انسانی، آزادی بیان و مشارکت مدنی بوده است. اما فشارهای اقتصادی این طبقه را از ماهیت خود دور کرده و آن را به لایهای ناشناخته و خاموش سوق داده است. حالا این طبقه، اگرچه هنوز از لحاظ فکری و فرهنگی غنی است، اما در عمل توان اثرگذاری خود را از دست داده و بهاجبار در کنار طبقات ضعیفتر جامعه قرار گرفته است؛ بدون آنکه صدای اعتراضش شنیده شود.
راهی برای بازگشت؟
نباید فراموش کرد که هویت ایرانی همواره با آبرو، عزت و تلاش برای حفظ شأن اجتماعی گره خورده است. اما امروز، تلاشهایی که در گذشته برای بهبود شرایط زندگی انجام میشد، به تقلایی برای بقا تبدیل شده است. اگر جامعه به نقطهای برسد که دیگر طبقه متوسطی برای مطالبه حقوق اجتماعی و حفظ تعادل میان اقشار مختلف وجود نداشته باشد، آسیبهای پیشِرو بسیار جدیتر و عمیقتر خواهند بود.
اکنون، پیش از آنکه دیر شود، باید چراغی به دست گرفت و به جستوجوی لایهای رفت که طبقه متوسط در آن پنهان شده است. اما پرسش اساسی این است: این چراغ کجاست و راه بازگشت کدام است؟


