پیش از این داستان و فیلم و رمانهای بسیاری را از نگاه سربازان انگلیسی، ژاپنی، روسی و… در مورد جنگ دوم جهانی دیده و خوانده بودم ولی اینبار فرق داشت، راوی آلمانی بود همان که پیشوای سیاسی کشورش این جنگ را برپا کرده و حتا کودکی پدربزرگهایم هم از آن لطمه دیده بود. تا پیش از خواندن این رمان؛ خیال میکردم وقتی این طرف جبهه جنگ بایستی روایت تو از جنگ شکل دیگری دارد. وقتی مهاجمی یعنی در جبهه متجاوز میجنگی، آسیبی متوجه تو نیست، زندگیات سرشار از احساسات تلخ و عمر تلف شده، نخواهد شد ولی سخت اشتباه میکردم.
نویسنده که خود جنگ را تجربه کرده با نشان دادن شرایط زندگی سربازان جبهههای جنگ و تاثیر آن بر زندگیشان حتی پس از جنگ، پلشتیهای آن را به ما یادآور میشود. مثل کاری که احمد محمود در رمان درخشان «زمین سوخته» به سرانجام میرساند. این نویسنده واقعگرای ایرانی تصویری دقیق از دوماه نخست جنگ هشتساله در شهر اهواز میسازد که شگفتزدهات میکند.
وقتی قرار شد این یادداشت را برای نشریه «فروردین امروز» بنویسم به هیچ موضوعی جز جنگ نمیتوانستم فکر کنم؛ اگرچه سیستم دفاعیام مدام تلاش میکند حافظه را پاک و اطلاعات مربوط به جنگ را عقب براند. اما وقتی در یک صبح اردیبهشتماه که طرفین جنگ آتشبس دادهاند، در پارک پیادهروی میکنم به محض شنیدن صدای هواپیما تپش قلب میگیرم و تمام لحظات اسفند و فروردین گذشته به یادم میآید که با صدای جنگندهها میخوابیدیم و بیدار میشدیم و حالا این هراس تمامی ندارد.
در این جنگ برخلاف جنگ ۱۲روزه هم مینویسم و هم میخوانم، داستان و جستارهای صوتی زیادی گوش میدهم. جستاری روایی به نام «زیر تیغ ستاره جبار» بیشتر از هم درگیرم میکند. بس که شبیه زندگی ما میشود در لحظات دشواری که «هِدا مارگولیوس کووالی» راوی کتاب، روایتش میکند. من در تمام روزها و شبهای جنگ به تداخل روایتها فکر میکنم. آدمهایی که روایتهای جعلی میسازند و آن را گوش به گوش و سینه به سینه میخواهند بباورانند. روایت آنها پر از تخیلات خام و مالیخولیایی است. انگار کابوسهای شبانهشان را باور میکنند و تنها به آن ایمان دارند. هیچ به نشانهها به اتفاقات و واقعیتهای بیرونی اعتنایی ندارند. تابع ساختار فکری هستند که از بیرون به آنها القا میکنند که دنیا چطور میچرخد.
روایت هِدا در جستار زیر تیغ ستاره جبار پُر از جزییات زندگی است، سوگیری ندارد، تابع ایدئولوژی نیست، که ایدئولوژی آفریننده آگاهی باطل است.
روایت «احمد محمود» در زمین سوخته هم آنقدر واقعی است که در لحظة شهادت برادرش یا هر کدام از آدمهای اهواز شما انگار عزیزتان را از دست دادهاید؛ همان اندازه محزون و متأثر خواهید شد. شیادیهای بقال محل برایتان آشناست. ویرانههای جنگ را میشناسید.
و همینطور روایت «اریش ماریا رمارک» از جنگ جهانی که سرنوشت سربازان جنگ را جلوی چشم میگذارد تا هر مخاطبی که تجربه جنگ نداشت بداند با چه هیولای خونخوار و زندگیسوزی قرار است روبهرو شود که هیچ مقدس نیست.
آتشبس یعنی تعلیق فعلا در تعلیق بین جنگ و صلح آویزانیم، سیلیهای تند تورم رمقمان را کشیده. میتوانم جز به جز این تورمِ ویرانگر را لیست کنم. آتشبس اقتصاد را معطل نمیکند، اقتصاد فقط صعود را میشناسد صعود تورم، صعود قیمتها و سقوط طبقه متوسط که بیشک بازنده اصلی جنگ است و در نهایت متلاشی شدن زندگیها.
اما روایتها، اگر بتوانند یک نفر را آگاه کنند باید نوشته شوند باید بنویسیم در چه روزگاری زندگی کردیم، در روزگاری که جنگ روایتها است، روایتی علنی و روایتهایی پنهانی، روایتهای واقعی ساخته نمیشوند حقیقت دارند ولی روایتهای جعلی مجوزشان را باطل کردند، اما از هیچ حقیقتی نمیتوان گریخت، حقیقت مثل خون رونده است در خاک هم که باشد میروید مثل لالهها که از خون جوانان وطن روییدهاند… .


