در امتداد رویای کودکی

گفتگو با عطا مجابی فیلم‌ساز خلاق همشهری
در امتداد رویای کودکی

عطا مجابی را اهل فیلم و فیلم‌سازی قزوین خوب می‌شناسند؛ چه آن‌ها که کمی قدیمی‌ترند و با او همکلاسی بوده‌اند و تجربه مشترک دارند و چه آن‌ها که متاخرترند و در کلاس‌های انجمن سینمای جوان قزوین، سینما را با او مشق کرده‌اند.

 او که ادبیات نمایشی خوانده، سابقه تدریس در دانشگاه و ساخت تعدادی فیلم کوتاه ازجمله «سوگند به شب»، «کاما»، «بارش بر دهان نیمه‌باز»، ‏«مردی که اینجا نبود» و... را دارد که همگی در جشنواره‌های داخلی و خارجی حضور داشته‌اند و جوایزی کسب کرده‌اند؛ ازجمله جشنواره ‏منطقه‌ای و فیلم کوتاه تهران، اسین سینه فن و پادوا ایتالیا.
 مجابی برنامه‌ریز و دستیار فیلم بلند «یک روز طولانی» هم بوده و در کنار همه این‌ها، فیلم‌نامه‌نویسی، مشاور ‏فیلم و مشاور کارگردانِ تعدادی فیلم کوتاه و نیمه بلند داستانی را هم در کارنامه دارد؛ مجابی تنها نماینده قزوین در جشنواره بین‌المللی فیلم کوتاه تهران (آبان95) بود و همین کافیست که برای گفتگو به سراغش برویم.


‎چه چیزی شما را به سمت هنر سوق داد و آن هم هنر سینما؟
عوامل زیادند. شاید خانواده و خصوصا پدرم تاثیر بیشتری در شکل‌گیری این علاقه داشتند؛ ضمن‌اینکه «سینما ملت» با خانه دوران ‏کودکی، تنها صد متر فاصله داشت و دیدن صف‌های طولانی که در سرما و گرما طولش تغییری نمی‌کرد، همیشه وسوسه‌کننده بود. در ‏دوره نوجوانی مهم‌ترین تفریح من دیدن فیلم بود، قوی و ضعیف بودنش هم مهم نبود. با دوستی که بعدتر فیلم‌نامه‌نویس و بازیگر ‏تعدادی از فیلم‌های من شد (سیامک کریم‌پور) سینما رفتن‌های منظمی داشتیم و لذت اصلی بعد از اتمام فیلم شروع می‌شد؛ در ذهنمان آن‌ها را اصلاح می‌کردیم و درباره‌شان بحث و گفت‌وگو می‌کردیم؛ مثلا اینکه باید این‌طور شروع می‌شد و یا آن دیالوگ یا نگاه خوب نبود و ‏غیره. بعدتر اساتیدی مثل حسن لطفی بر شکل‌گیری سلیقۀ نسل ما در این شهر بسیار تاثیر داشتند. تحصیلات دانشگاهی هم که مکمل این ‏قضیه بود.‏
 نوع سینمای موردعلاقه‌تان، هم در فرم و هم محتوا چیست؟
کلیت سینما را دوست دارم، ولی از ساختن و دیدن سینمای کلاسیک لذت بیشتری می‌برم. قصه گفتن و فضاسازی دغدغه‌های من هستند‏‏.
 حال و احوال فیلم‌سازی در قزوین چطور است؟ چرا درگذشته فیلم‌سازی در این شهر هم جدی‌تر بود و هم ارج‌وقرب بیشتری ‏داشت؟
ما در شهر کوچکمان تعدادی فیلم‌ساز چریک، حرفه‌ای و باسواد داریم که بی‌محابا و فروتنانه به دنبال تجربه کردن هستند. عده البته بسیار ‏بیشتر از این بوده، ولی به دلیل شرایط، بسیاری یا ترکِ علاقه کرده‌اند یا ترکِ دیار. آن‌ها که مانده‌اند اگرچه پوست‌کلفت شده‌اند، ولی وقتی ‏حتی در شهر خودشان حمایت نمی‌شوند و گاهی دلسردی به سراغشان می‌آید. ‏
در شکل فعلی دو مشکل اصلی وجود دارد: اول نبود سرمایه و سرمایه‌گذار خوب، دوم عدم پذیرش توانایی‌های فیلم‌سازان و هنرمندان ‏بومی. درحالی‌که اگر با نگاه کارشناسانه به تولیدات فیلم‌سازان انجمن سینمای جوانان قزوین نگاه کنید و آن را با تولیداتِ فیلم‌سازان ‏سایر شهرها و حتی تهران مقایسه کنید از کیفیت برخی از آن‌ها متحیر می‌شوید؛ مثلا ما در زمینه‌هایی مثل فیلم‌نامه‌نویسی و فیلم‌برداری ‏با توجه به اساتید برجسته‌ای که سال‌ها در این شهر زحمت‌ کشیده‌اند، هنرمندانِ قابل و شایسته‌ای داریم. همچنین درزمینۀ کارگردانی و ‏مدیریت تولید فیلم که مهارت و تجربۀ بالایی لازم دارد آدم‌های متخصص کم نداریم، ولی متاسفانه پیوستگی و همسویی‌ها فقط به‌صورت مقطعی و گروه‌های کوچک وجود دارند و این هم یکی از مشکلات ماست. ‏
 جغرافیای زندگی و زاد بومتان تا چه حد در آثار شما پررنگ است؟
من همیشه دغدغه‌های بومی‌ام را در رابطه با شهر خودم داشته و دارم، ولی تلاش می‌کنم به‌جا از آن‌ها در آثارم استفاده کنم. قطعا تاثیراتِ ‏زیستِ من، در آثارم هست، ولی شاید چندان دیده نشود؛ گاهی عمدا آن‌ها را پنهان می‌کنی و گاهی جایی برای آن‌ها در اثرت پیدا نمی‌کنی. مشکلی که در این زمینه وجود دارد این است که ما برای ساخت آثار بومی، معمولا بسنده می‌کنیم به چند ‏نمای عمومی از منطقه و چند بنا. ولی شهر و جغرافیایی که در آن زندگی می‌کنیم هم مثل هر پدیدۀ دیگری باید با دلیلی دراماتیک در اثر ‏وجود داشته باشد. ضمن اینکه فیلم کوتاه، به خلاف رسانه‌هایی مثل تلویزیون محل مناسبی برای ارایۀ اطلاعات به مخاطب نیست، فیلم ‏کوتاه بیشتر برای گروهِ خاص‌تری با رویکرد هنری‌تر ساخته می‌شود، درحالی‌که در سریال و فیلم تلویزیونی وظیفه و رسالتِ اخلاقی و ‏آموزشی را باید همیشه مدنظر داشت.‏
 شما تنها نماینده قزوین در جشنواره اخیر فیلم کوتاه تهران بودید، چرا فقط یک نماینده؟ فاصله فیلم‌سازی ما با استانداردهای فیلم‌سازی ‏در ایران آن‌قدر زیاد است که سهممان فقط یک فیلم باشد؟
این سوالِ من هم بود. با خود فکر کردم شاید ما مقصریم؛ یعنی باب روز فیلم نمی‌سازیم و به لحاظ تکنیک و دانش عقب‌افتاده‌ایم. ولی ‏وقتی در جشنواره مذکور فیلم‌های حاضر در بخش مسابقه را همراه دوستان دیدیم شوکه شدیم. ‏
دلایل زیادند و باید درباره این مساله آسیب‌شناسی شود ولی به‌طورکلی به نظر من مساله به بحث اقتصاد برمی‌گردد. متاسفانه درحال‌‏حاضر فیلم کوتاه شرایط حادی را پشت سر می‌گذارد. از طرفی ارگان‌های مربوطه مثل انجمن سینمای جوانان به دلیل بحران مالی در ‏حمایت فیلم‌سازها ناتوان شده‌اند، از سوی دیگر بخش خصوصی و ارگان‌های غیرمرتبط که تخصص سرمایه‌گذاری صحیح را ندارند به ‏این عرصه ورود کرده‌اند. نتیجه این شده که در جشنوارۀ فیلم کوتاهِ اخیر تعداد زیادی فیلم بودند که با بودجه‌های کلان، لوازم و عوامل ‏فوق حرفه‌ای ساخته شده بودند و به‌عبارت‌دیگر پوستۀ فریبنده‌ای داشتند، ولی پوک بودند؛  منظورم از پوک بودن، بی‌مضمون بودن ‏نیست. درواقع این آثار که اکثرا توسط سرمایه‌گذارهای دولتی و یا مستقل تولید شده بود، ظاهرشان هیات انتخاب را فریب داده بود و ‏تعداد زیادی فیلم خوب ازجمله فیلم‌های دفتر ما از رقابت جا مانده بودند. درواقع در جشنواره‌ای که گذشت ما به‌نوعی چوب ظاهر ‏ارزان فیلم‌هایمان را خوردیم و البته فقط ما نبودیم. بسیاری دفاتر قدیمی (مثل همدان، اصفهان، ملایر، ساری، بوشهر و...) اصلا فیلمی در ‏جشنواره نداشتند و بسیاری از دفاتر هم فقط با یک فیلم حضور داشتند.‏
 از فیلم‌ها و سکانس‌هایی بگویید که دوست دارید بسازید و یا حتی آرزوی ساختش را دارید؟ آیا فیلم یا سکانسی در تاریخ سینما سراغ ‏دارید که آرزو می‌کردید که شما سازنده‌اش بودید؟ یا سکانسی که افسوس خورده باشید که می‌شد بهتر ساختش و هوس کرده باشید بهتر ‏بسازیدش؟
از این نوع فانتزی‌ها ندارم. من چیزی که دوست نداشته باشم را اصلا نمی‌سازم. هر امری را برای خودم شخصی می‌کنم و بعد سراغش ‏می‌روم، ولی در کل، «هفت» ساختۀ دیوید فینچر از نزدیک‌ترین کارها به سلیقۀ من است. ‏
 اگر روزی جایی محکوم شوید که جز یک سکانس دیگر تا پایان عمر حق فیلم‌سازی ندارید آن سکانس چه خواهد بود؟
سوال جالبی است و من جواب روشنی برای آن ندارم، ولی چیزهایی که دوست دارم را برایتان می‌گویم که تابه‌حال برای کسی بازگو ‏نکرده‌ام. من عاشق افتتاحیه در فیلم هستم. افتتاحیه‌ای که در آن از باند صوتی، اندازه نما، حرکت دوربین و ابزار و اشیای موجود در ‏صحنه با مهارت استفاده شده باشد. همچنین شیفتۀ امکاناتم در معرفی کردن قهرمان یا قهرمانانم در فیلم هستم.‏
‏ ضمن اینکه من به‌حکم کلاسیک‌ پَسند بودنم، یک قصه دارم که دوست دارم آن را به شیوه‌های مختلف بگویم. این قصه، قهرمانی دارد و ‏نقاط اوجی که در یکی از آن‌ها قهرمان می‌فهمد تا اینجا مسیر را اشتباه آمده. این «مسیرِ طی‌شده» یک راه معمولی نیست. یک «زندگی» ‏است، راهیست که انرژی زیادی در آن صرف شده. من شیفتۀ این لحظه هستم: ترسناک است. جنونی در آن هست که به تصویر کشیدنِ آن ‏هر آدمی را احتمالا تکان می‌دهد. شاید اولین چیزی که برای نوشتن و ساختن یک فیلم به آن می‌پردازم همین لحظه باشد. این تاکتیک من ‏است. یک سری نقاط را در قصه دارم که من را در ساخت باقی قصه کمک می‌کنند. به‌نوعی شاید برای من ساختن همین یک سکانس، ‏انگیزۀ اصلی‌ام در ساختِ کلیت اثر باشد. یا... شاید هم همین لحظه‌ای که گفتید را بسازم؛ لحظۀ صادر شدن چنین حکم ناعادلانه‌ای را... ‏نمی‌دانم. بگذارید به‌وقتش.  هر وقت صادر شد فکری درباره‌اش می‌کنم، هنوز آن‌قدر کم‌چاره نشده‌ایم!

ابوذر فارسی

شنبه 20 آذر 1395
14:53:30